X
تبلیغات
رایتل
یکشنبه 22 دی‌ماه سال 1387 @ 12:36 ق.ظ

زبان حال یاران على(ع)

زبان حال یاران على(ع)

زورمندان گویند:

او،دلیرى بى‏همتا بود و مبارزى قلعه گشا،هرگز به دشمن پشت نکرد و هیچگاه حریف را از دست نداد... به هر سو شتافت غلبه نمود.و به هر کس رو آورد چیره شد.گاه به دو شمشیر نبرد مى‏کرد،و زمانى بى‏اسلحه،گردان را به خاک مى‏افکند.چون شیر،هیبت داشت و چون کوه،عظمت.و پهنه میدان،زیر پاى او مى‏لرزید،و صحنه نبرد،در کنار او مى‏خروشید،و در عین حال،چنان بلند همت‏بود که امر مى‏کرد:

«اى سپاهیان!تا دشمن،ستیزه آغاز ننماید،بر او حمله مبرید.»

«و چون درماند و رو به گریز نهد،او را دنبال مکنید.»

«و چون زخمى شد و در افتاد،وى را مکشید.»

«به مال و منال او هم،دیده مدوزید.»

«بر زنان و کودکان خصم،رحمت آرید.»

او چندان عفت داشت که وقتى معاندى در مقام نبرد،دست‏به حیله عاجزانه مى‏زد،و عورت خود ظاهر مى‏ساخت، روى از او بر مى‏تافت.

و به محض اینکه دشمن،راه تسلیم مى‏گرفت،امان و نجات مى‏یافت.

آن بزرگوارى‏یى که او را در باب بیگانگان بود،ما فوق درک انسان بود و نمودار لطف خداى سبحان.

بر همان دشمن که آب را از او منع نموده بود،چون قدرت مى‏یافت،بذل آب مى‏کرد و بر همان مخالف، که وى را به دشنام گرفته بود،چون به درماندگیش پى مى‏برد،مددش مى‏نمود،و راه چاره‏اش مى‏گشود.

ندانم که روح او چه عظمتى داشت،و افق اندیشه وى کجا بود!؟

امیران گویند:

او،امارت بر جانها داشت و نگهبان ارواح و دلها بود.افراد تحت‏حکومت‏خویش را،بزرگ مى‏داشت و از حد مملوک و رعیت،و زیر دست و محکوم،بس بالاتر کشیده،در مرتبه‏«برادر و برابر»مى‏نهاد.

گر چه جاهلان بى‏لیاقت را پاى از گلیم به در مى‏رفت،و باد نخوت و کبر در سر مى‏گرفت،باز او را تغییر روشى،حاصل نمى‏شد،و تحدید قدرتى در کار نمى‏آمد.

آزادى به معنى تمام،در حکومت او بود،و امنیت جانها به مفهوم تام،در امارت وى..تختش،سکوى مسجد بود،و درباره‏اش،پهنه آن،و قراولانش،صحابه با ایمان.

داوران گویند:

...........

او،امارت بر جانها داشت و نگهبان ارواح و دلها بود.افراد تحت‏حکومت‏خویش را،بزرگ مى‏داشت و از حد مملوک و رعیت،و زیر دست و محکوم،بس بالاتر کشیده،در مرتبه‏«برادر و برابر»مى‏نهاد.

گر چه جاهلان بى‏لیاقت را پاى از گلیم به در مى‏رفت،و باد نخوت و کبر در سر مى‏گرفت،باز او را تغییر روشى،حاصل نمى‏شد،و تحدید قدرتى در کار نمى‏آمد.

آزادى به معنى تمام،در حکومت او بود،و امنیت جانها به مفهوم تام،در امارت وى..تختش،سکوى مسجد بود،و درباره‏اش،پهنه آن،و قراولانش،صحابه با ایمان.

داوران گویند:

داد او،حق دادگرى به کمال داد،و عدل وى،عدل عدالت،به تمام نهاد.در همان جامعه منحرف و منحط که جز هواپرستى و عناد و شهوات،کس را توجهى نبود،و به انصاف و خیر و مصلحت،هیچیک را اعتنائى نه،چندان عدل ورزید که از شدت دادگرى در محراب عبادت کشته شد،و آن آیت‏خدائى،به گاه دعا، غرقه به خون گشت.

چنان پایبند حق بود که به محض ادعاى یهودى،به محضر قاضى مى‏رفت،و چون او را در برابر مدعى، احترامى خاص مى‏نهادند،خشم را مى‏گرفت و از این عدم مساوات،در پیشگاه داد،فریاد مى‏کشید.

به خاطر آنکه گوشوارى،از یک زن غیر مسلمان ربوده شده بود،خوابش نمى‏برد،و راحت نداشت..و براى آنکه برادر معیل او،بیش از حق ناچیز خود،مدد مالى مى‏خواست،داغ بر دستش مى‏نهاد.و بدان جهت که عاملى،تحفه‏اى از کسى پذیرفته بود،نامه‏هاى پر عتاب به وى مى‏فرستاد.

انصاف،که هیچکس مانند او انصاف نداد،و حق عدالت ننهاد.

بینوایان و بى‏کسان گویند:

او،یار ستمدیدگان بود و سرپرست‏بیوه زنان.گاه در قبال دیده‏هاى گریان دو طفل یتیم،زانوانش را رعشه مى‏گرفت و بر خاک مى‏نشست.و زمانى براى نوازش کودکانى دیگر،پشت‏خم کرده،آنان را بر مى‏نهاد و طفلانه سرگرمشان مى‏داشت.

شبها،انبان خواربار به دوش گرفته،و بر زن‏ها،مى‏پیمود و در زوایاى تاریک شهر،در خانه مستمندان مى‏گشود..آرى چنانکه او را نشناسند،محبت مى‏کرد و بدان گونه که نامش ندانند،تفقد مى‏نمود.

آنگاه عاجزان گوشه‏نشین،و بیماران مسکین،پیران بى‏یار،و کسان بى‏غمگسار،زنان بى‏شوهر،و فرزندان بى‏پدر،دانستند که آشنایان که بود.و دوست‏با وفایشان کدام،که شنیدند صوتى آسمانى در فضاى کوفه طنین افکنده مى‏گفت:

«تهدمت و الله ارکان الهدى و انطمست اعلام التقى و انفصمت العروة الوثقى،قتل ابن عم المصطفى، قتل علی المرتضى،قتله اشقى الاشقیاء.»

«به خدا سوگند،پایه‏هاى هدایت فرو ریخت و نشانه‏هاى تقوى محو شد و رشته محکم اتصال خدا و مردم گسیخت،پسر عم پیمبر،على مرتضى،کشته شد.او را تیره بخت‏ترین افراد به قتل رساند.»

زنان گویند:

دخترانى که او پرورد و به دامن اجتماع آورد،سرآمد زنان جهان بوده‏اند و مفخر عالم نسوان،رقیه‏اش را که از بیت‏المال گردن بندى به عاریه مضمونه گرفته بود،مى‏خواست چون راهزنان دست‏برد و خزانه‏دار را به زنجیر و قید سپارد،چرا که بى‏اجازت مؤمنان و یا امیر ایشان،تصرفى در بیت المال شده است،و چرا در آن مجلس که ممکن است دختران فقیر،بى‏گوشواره و زینت‏باشند،دختر او با زیورى جلوه کند،و دل کسى را به یاد فقر برنجاند.

زینبش،آن بود که دو فرزند رشید خویش،در پیش دیده،به راه خدا داد،و خود،ناظر مبارزه آنان علیه سپاه ظلم و بیداد بود،و همان کس است که نقشه وسیع و عمیق سالار شهیدان،حسین علیه السلام را به تمام و کمال،اجرا کرد و«شیر زن کربلا»لقب یافت و بالاخره خصم را آنچنان از پاى در آورد که قوت تدارک مافات برایش نماند.

خطبات او،بدن مردان را مى‏لرزاند و صداها را در گلو خاموش مى‏کرد،زنگ شتران را از نوا مى‏انداخت، و دشمن و دوست را به عظمت نهان خویش،چنان آشنا مى‏کرد که مى‏گفتند:«مگر على علیه السلام دوباره سر از خاک بر گرفته و چنین داد سخن مى‏دهد؟»آرى،خانواده او همه عفیف و مهربان، نوعدوست و خلیق بودند. مگر آنگاه که به شکرانه بهبود حسنین،پدر و مادر،قصد روزه کردند،همه فرزندان و حتى فضه خادمه نیز اقتدا نکردند؟و آنگاه که سه شب،مسکین و یتیم و اسیرى به هنگام افطار،طلب یارى کردند،تنها قرص نانى را که قوت یک شبانه روز هر فرد بود،همه،حتى فضه، نبخشیدند؟!

عجب است که همسر و شریک زندگیش‏«بانوى بانوان جهان‏»و در عصمت و طهارت،بى‏قران بود و دختران وى به پاکى و صفا و علم،و هنر و ادب و ایمان،بهترین دوشیزگان به شمار مى‏رفتند.

دانشمندان گویند:

تنها او بود که‏«سلونی‏»مى‏گفت و چنان که ادعا مى‏کرد،عالمى را به نور دانش خویش روشن مى‏ساخت، هرگز پرسشى را بى‏پاسخ ننهاد،و نهانى نماند که از چهر آن پرده نگشاد،مى‏فرمود: «فو الذی نفسی بیده لا تسالونی فی شی‏ء فیما بینکم و بین الساعة...الا انباتکم‏»

«بدان کس سوگند که جانم در دست اوست،درباره هر چه که از حال تا واپسین لحظه بقاى عالم وجود دارد و خواهد داشت،بپرسید،جواب خواهم داد.»

هر چه از مسائل ریاضى و طبیعى مطرح مى‏کردند،جواب مى‏گفت،و در هر بحث که از ادب و علوم، پیش مى‏کشیدند،در سخن مى‏سفت،و باز مى‏نالید که:

«ان هیهنا لعلما جما»

کنایة از آن که:کسى را نمى‏یابم که از این بحر زخار،نصیبش دهم،و مستعدى نمى‏بینم که از این نج‏سرشار،امانتش نهم.

گرچه اصحاب او،بهترین افراد بودند و اطرافیانش آماده‏ترین کس از نوع آدمیزاد،اما سینه‏اى که وى داشت در وسعت از عالم مى‏گذشت،و آن اندوخته که در آن بود به وفور،از جهان جان،تجاوز مى‏کرد.

به شرحى که درباره‏«طاووس و خفاش‏»داده،توجه نما تا طومار عالمان تشریح درهم پیچى و به اسرار علم لدنى،که بى‏کالبد شکافى و مشاهده دیده،همه چیز دریابد،واقف شوى.

آنگاه از خود بازپرس:

او که در برابر مردمى فاقد علم،این گونه تحلیل مسائل طبیعى کرده است،اگر مستمعى دانشمند مى‏یافت،چه مى‏گفت؟و چه نکته‏ها بیان مى‏داشت؟!

بدانچه درباره آفرینش‏«آسمان و انسان‏»فرموده،امعان نظر کن تا جهان را هزاران برابر از آنچه تصور مى‏کنى،وسیعتر بینى،و جهانیان را میلیونها از این معدود،بیشتر یابى.

آرى،به آن سوى منظومه‏ها نیز دیده معطوف دارى،به موجودات زنده باشعورى که در عوالم بسیار دیگر،به سر مى‏برند،توجه مصروف نمائى،دنیا را بس بزرگ و بى‏حرکت و فعالیت‏بینى،و ابتداى آفرینش را آن سوى وهم و فهم یابى،چنان عظمتى در خلقت ملاحظه کنى که در اعماق ذات خود نیز اثرى از غرور و منیت (و بلکه جرات ابراز وجود) سراغ ننمائى.

آنگاه،وارسته از خویش،محو آفرینش،و واله آفریدگار شوى،و دریابى معنى آنکه درباره‏«آل الله‏»گفتند:

فعظمتم جلاله و اکبرتم شانه و مجدتم کرمه و ادمتم ذکره‏»

شمائید که جلال خدائى را،به عظمت نشان دادید،و کار او را معرفى کردید،بخشش وى را مجد بخشیدید،و یادش را دوام و بقا نهادید.»

و فرمودند:

لولانا لما عرف الله‏»

«اگر ما نبودیم،خدا به درستى شناخته نمى‏شد.»

به هر حال،در ادب او بنگر،در فصاحت کلامش دقت کن،در مضامین بکر او،در تحلیلات روانى وى،در کشف رموز اخلاقى و اجتماعیش،همه و همه اعجاب‏آور است و تمام،شگفت انگیز.

دانشمند عرب گوید:«قواعد زبان ما را او نهاد.»

خردمند دیگر گوید:«در حکمت و دانش را او گشاد.»

حقوقدان گوید:«مشکلات قضا را او شرح داد.» و بالاخره،آن دانشمند مسیحى مى‏گوید:«على علیه السلام جائى را اشغال کرده است که:

یک دانشمند،او را ستاره درخشان علم و ادب مى‏بیند.

و یک نویسنده برجسته،از شیوه نگارش او پیروى مى‏کند.

و یک فقیه،همیشه بر تحقیقات و نظرات وى تکیه‏مى‏نماید.»

علماى اخلاق گویند:

آن تضاد،که در وجود او مى‏بینیم در هیچ آدمى سراغ نداریم،و این جز دلیل بر داشتن روانى ما فوق جانها،و اراده‏اى برتر از همه عزمها نمى‏تواند بود،و الا چگونه ممکن است کسى در نهایت اقتصاد مالى بسر برد،و یک باره زندگى خویش با فقرا تقسیم کند؟

گاه،کسى سنگین‏دل‏ترین جلوه کند و باز،در برابر«طفلى روى زرد»،نرم خوى‏ترین آدمى باشد.همان کسى که کمترین جراحت را بر تن روا ندارد،به گاه جهاد،بر زخمهاى بسیار تن،و بلکه نابودى جان خویش اعتنا نکند.

کجا شنیده‏اید که کسى در خانه،مغموم نشیند،و اشک از دیده‏اش فرو غلطد که:«چرا هفت روز ست‏براى من مهمان نیامده؟مبادا که خدا را ناراضى کرده باشم!»

کیست که تواند در روى سینه خصم هم از بى‏ادبى او در گذرد،و خشم خود فرو خورد و از حدود حق تجاوز نکند؟

کیست که تواند کینه‏توزترین دشمنان خویش را به هنگام غلبه،عفو فرماید؟!

کیست که در مقام حکومت و سلطنت،به دست‏خود،«جو»آسیا کند،کفش خویش را اصلاح نماید،و پیراهنى پوشد که گوید:«بر آن چندان وصله زده‏ام که از وصله کننده آن شرم دارم.»؟

کیست که خوراکش نان جوینى باشد که آنرا به زانو شکند،و به گاه نبرد،با یک دست،در خیبر کند و بر فراز خندق دارد تا سپاهى از آن بگذرد...؟

بیگانگان گویند:

او را همتائى در میان نوابغ جهان و قهرمانان عالم امکان نیست،و آنگاه که اهل تحقیق،وى را با یکایک بزرگان بى‏نظیر دنیا،و فرزندان بى‏مانند اجتماعات،مقایسه کرده‏اند و صفات و اطلاعات و تدابیرش را سنجیده‏اند،چنانش دیده‏اند که با وجود همین دید ظاهر و آشنائى اندک،باز بر آنان رجحان محسوس داشته،و فضل روشنى نسبت‏بدیشان دارا بوده است،و چون برترى وى را در تمام جهات و همه جوانب، منظور نظر ساخته،و در یک آدمى فرض کرده‏اند،قابل تصور و جمع نیافته‏اند.

لذاست که گفته‏اند:«چنان کس که ما شناخته‏ایم،مگر در عالم خیال،رنگ وجود گیرد،و الا از نوع انسان،چنین فضایل،آن هم بدین کمال،صورت نمى‏یابد،و از همه مهم‏تر آنکه جمع آنها در یک فرد، هرگز گرد نمى‏آید.»

فرقه‏اى گویند:

ما در او،آنقدر اثر خدائى یافتیم،و صفات پروردگارى به دست آوردیم که به عاقبت ندانستیم:او خود، خداى بود یا از خدا جداى بود؟!

و مات الشافعی و لیس یدری علی ربه ام ربه الله

شافعى (پیشواى مکتب شافعیان) در حالى بمرد که تحقیق او درباره على علیه السلام نتوانست پاسخگوى آن باشد که:

«خدا پروردگار اوست،یا على؟»

فرقه دیگر گویند:

در او روح الوهیت‏بدمید،و چندان در افزود که کمال ظهور یافت و خدائى گرفت و به ربوبیت پرداخت.

دیگران گویند:

او خود،ابتدا خدا بود و در لباس فردى انسان جلوه کرد،و مدتى دیده‏هاى خلق را نگران و خیره ساخت، و باز پر گرفت و از نظرها محو گردید،و هر گه که پیمبر خاتم به مقام قرب خلاق عالم «قاب قوسین او ادنى‏» مى‏رسید او را نیز حاضر دربار الاهى مى‏دید.و چون طعام بهشتى به عالم معراج پیش آوردند، دست‏خدا هم از آستین به در آمد.اما جز نشان دست على علیه السلام نداشت...به هر حال،خدا بود به جمالى دیگر،و در قالب یک فرد بشر.

اهل طریقت گویند:

او مظهر الله است و رهبر راه.کسوت پیران را او بخشد و طریق سالکان را او گشاید.دستگیر همه، اوست و هر مرشد و مراد،نایب او.رونده،به نور وى راه به حق یابد،و طالب،به عنایت او سوى مقصد شتابد.در چهر او خدا تجلى کند و در جامه او،آفریدگار،خودنمائى نماید.

دل!اگر خداشناسى،همه در رخ على بین به على شناختم من،به خدا قسم،خدا را هر رشته‏اى از فقر،عاقبت‏بدو پیوندد،و هر سلسله از اهل طریقت،نسبت نهائى به او رساند.

شیعیان گویند:

او،وصى پیامبر گرامى اسلام بود،و همتا و همدوش وى.در امر ابلاغ حق،امام مسلمین و امیر مؤمنین، برگزیده خداى،و به فضل و عصمت و علم،بى‏همتاى.اوصیاى دیگر همه زاده او،واولیاى حق همه فیض داده او...منصب ولایت را نیز دارا بود که خود مقامى الاهى است:

انما ولیکم الله و رسوله و الذین آمنوا الذین یقیمون الصلاة و یؤتون الزکاة و هم راکعون

صاحب ولایت‏بر شما،فقط خدا و رسول اوست و آن کس که در حال رکوع،به مستمند احسان مى‏کند.

او از همه خلق برتر است،و براى رهبرى به حق،شایسته‏تر،محبت‏به او،نمونه ایمان است و اطاعت از او، نشانه ایقان...

هر که او را یار،خدایش مددکار،و هر کس وى را خواستار،پروردگارش به مهر نگهدار.

«اللهم و ال من والاه و عاد من عاداه،و انصر من نصره،و اخذل من خذله‏» «خداوندا!آن را که دوستش دارد،دوست‏بدار،و آن را که با وى دشمنى کند،دشمن دار!از هر کس که مدافع اوست،دفاع کن،و آن که وى را تنها بگذارد،بى‏کس و یار رها کن!»

اهل دعا گویند:

«هو بشر ملکی،و جسد سماوی،و امر الهی،و روح قدسی،و مقام علی،و نور جلی،و سر خفی‏»  «او بشرى فرشته‏خو است،و پیکرى آسمانى و وجودى الاهى،و روانى پاک،و مقامى والا،و پرتوى رخشان،و رازى نهان.»

«هو الناطق بالحکمة و الصواب،هو معدن الحکمة و فصل الخطاب‏»

«او،گویاى حقایق و راستى‏هاست،و منبع علم واقعى و نظرات نهائى (درباره حق و باطل و امور دین و انسان) .»

«هو من عنده علم الکتاب‏»

«او،همان است که،دانش کتاب خدا در سینه اوست.»

«هو الکوکب الدری‏»

«او،ستاره تابان است (براى ماندگان راه) .»

«هو من انجى الله سفینة نوح باسمه و اسم اخیه، حیث التطم الماء حولها و طمى‏»  «اوست آن که به نام وى و برادرش (رسول‏خاتم صلى الله علیه و آله و سلم) ،خداوند،کشتى نوح را-آنگاه که موج آب فرو مى‏کوفت و از پهلوها بالا مى‏گرفت-نجات داد.»

«هو من اودع الله قلبه سره‏»

«او کسى است که خدا،راز خویش،در دلش نهاد.»

و باز برتر شناخته و گویند:

«هو دین الله القویم،و صراطه المستقیم‏»

«وجود او،تمام نماى دین پایدار الاهى است،و معرف راه راست و بى‏لغزش خدایى.»

«هو سبیل الله‏»

«او،نمایشگر طریق همگانى خلق است (به سوى خالق) .»

«هو الذکر الحکیم،و الوجه الکریم،و النورالقدیم،امین العلی العظیم‏» «وجود او،یاد آور خداى حکیم است،و جلوه‏گر فضل پروردگار کریم،و جهت نور ازلى و قدیم،و امانتدار دادار بلند جاه عظیم.»

«هو الوسیلة الى الله‏»

«او،مایه وصول به (معرفت و رحمت) خداست.»

«هو باب الله‏»

«او،باب ورود به آستان رحمانى و عنایت‏یزدانى است.»

«و باب حطة الله‏»

«او،باب بخشایش بى‏منتهاست.»

«و فضل الله و رحمته‏»

«وجودش،فضل و رحمت الاهى است.»

«هو حجة الله،و امین الله،و ولی الله‏»

«او،دلیل و راهبر به سوى خداست،و امین به معارف داناى بى‏همتا،او ولایت‏یافته از جانب حق است.»

«هو صفوة الله و خالصة الله،و خاصته‏»

«او،برگزیده و خاص و خالص شده،بهر خداست.» «هو خلیفة الله و سفیر الله‏»

«او،نماینده کمال و صفات جمال الاهى است،و راهدان و رابط دربار یزدانى.»

«یختاره الله فهو ولیه فی سماواته و ارضه‏»

«خدایش،اختیار کرد.پس او ولى شایسته خداوند است،در همه سوى جهان وجود (در آسمان و زمین) . »

و باز برتر:

«هو کلمة الله و حجاب الله‏»

«وجود او،بیانى روشن از خداست،و پرده‏اى است‏بر اسرار الله.»

«هو آیة الله العظمى،و نور الله الانوار،و ضیاؤه الاظهر»

«او،نشان بزرگ حق است،و نور پر فروغ،و روشنى آشکار دادار مطلق.»

«هو سیف الله و اسد الله‏»

«او،شمشیر بران،و شیر یزدان است.» و باز برتر:

«هو وجه الله المضی‏ء،و جنبه القوی‏»  «وجود او،روى تابان خدا،و جنب پر توان قادر یکتاست.»

«هو عین الله الناظرة،و لسانه المعبر عنه فی بریته‏»

«او،در میان خلق،چشم ناظر حق،و زبان بیان کننده اوست.»

«و القول عن الله‏» «او،گفته‏اى است‏خدایى.»

«هو ید الله الباسطة،و اذنه الواعیة‏»

«او،دست گشاده پروردگار است،و گوش شنوا و پذیراى آفریدگار.»

و از همه برتر:

«هو اسم الله الرضی‏»

«او،نام پسندیده خداست.» «هو علم الله‏»

«او،علم بى‏کران ایزد است.»

«هو سر الله و موضع سره‏»

«او،راز الاهى و قرارگاه سر خدائى است.»

و بالاخره:

«هو حق الله‏»

«او حق الله است، (یعنى:نمایشگر صفات جلال،و نمودار نیروهاى لا یزال،نماى خواست‏حق متعال،از آفرینش انسان،و سیر او به کمال.»

(چون بیان را قدرت ترجمتى شایسته نبود،دم در کشید و فهم آنها،به اهل آن واگذاشت.)

اهل قرآن گویند:

در کتاب آسمانى،او،گاه به عنوان‏«صاحب ولایت از جانب خداوند»آمده ،گاه به صفت‏«صادق‏»نامیده شده ،در جائى نماینده کمال دین و اتمام نعمت پروردگار بر خلق است ،و به جائى دیگر،معرف طهارت نفس و عصمت‏خانوادگى .

در آیتى او«منذر»است  و به دیگر آیه‏«جان پیغمبر»  ،به سوئى نمودار«خیر البریة‏»است  و سوى دیگر،اصل‏«حبل الله‏».

گاه مودتش تکلیف شده  و گاه عظمت ذاتش تشریح گردیده،گه مشترى خاص رضاى خداست و به جان خویش در این معامله بى‏اعتنا  ،و گاه نشان دهد که خدا مهرش در دل مؤمنان مى‏نهد .

جائى دیگر،ولایتش را بر پیمبران سلف مسلم مى‏دارد ،در آیه‏اى او را«اذن واعیة‏»خواند چون حقایق را نیکو شنود و هرگز از یاد نبرد  و در دیگر آیه،او را براى رسول الله‏«یار خدائى‏»داند ،به سوئى او را بر پیغمبر«حسب من الله‏»  شمارد و سوى دیگر،وى را دوستار خدا و نیز محبوب او شناسد ،گاهى نیز «صالح المؤمنین‏» خواند .

و بسیار جا به ذکر صفات و مقامات معنوى وى پردازد،و براى آنان که عاقلند و فهیم،صاحب لب‏اند،و متوسم (یعنى به آثار،دریابند و به نشانه‏ها درک مقصود کنند) بى‏ذکر نام وى،و بدون محدود کردن او در لباس شخص و انسان،این وجود با عظمت و آن عظمت وجودى را معرفى نماید  .آرى، (الکنایة ابلغ من التصریح) .

و از همه بالاتر:

آنجا که او را بر امین حق و رسول مطلق‏«شاهد الاهى‏»خواند،و آیت قرآن را (بنا به قرائت و تفسیر معصوم علیه السلام) چنین ارائه نماید که:

افمن کان على بینة من ربه (یعنی:رسول الله) و یتلوه شاهد منه...اماما و رحمة آیا پیغمبرى که از جانب خدا متکى به دلیل روشن ( قرآن) است،و گواهى صادق،و شاهدى بیناى حقایق،و منسوب به خدا (مانند على علیه السلام که با تمام شؤون وجودى،شاهد راستین رسالت است) او را در پى... شایسته پیروى نیست؟آرى.

او را بر«دلیل‏»،دلیل داند،و بر«امین‏»گواه امانت‏شمارد .

واقعا چه مقامى بلند را داراست و علو ذات وى را،حد به کجاست؟!

عابدان گویند:

آن بندگى که او کرد،کى بنده‏اى را ممکن شود؟و آن حال که او را در عبادت بود،جز وى کجا کس را رخ تواند داد؟!

او را با دیگران چه نسبت؟!!

وه!که در پاى هر نخل،به خلوت شبها نماز مى‏کرد و به زارى و الحاح،راز و نیاز مى‏گفت،چنانکه بسان چوبى از پاى مى‏گردید و به خاک مى‏افتاد تا نسیم حق،نوازش دیگرش کند،و به حال و احساس،بازش آرد،زیرا که توجه به دنیا نیز باید،و یکسر،منصرف از«ما سواه‏»نشاید.

او که در نماز نافله،تیر از پایش کشیدند و در نیافت،کى با دیگران در حضور قلب،قابل قیاس تواند بود؟!

بالاخره،هم او که در محراب عبادت،ضربه خورد،و فرق شکافت و با اینهمه از نماز دست‏بر نداشت،و به مدد یاران،آن را به تمام گزارد.

هنگامى که فرزندش‏«حسن علیه السلام‏»به خدمت‏شتافت،اولین کلماتش این بود که:

«اى حسن بایست و با مردم نماز بگزار.»

از درد خویش چیزى نگفت،و فریضه را تعطیل نکرد.

از قاتل و دستگیرى او هم سخن به میان نیاورد،جز آنکه اگر دیگران یاد نمودند،وصیت‏به خیر کرد (یعنى به گذشت و احسان تاکید فرمود.)

این صبر که دارد؟و این بلندى همت و روح،در چه کسى یافت مى‏شود؟!

به جز از على که گوید به پسر،که:قاتل من چو اسیر توست اکنون،به اسیر کن مدارا

دیگر آنکه کجا شنیدى که آدمى،به بندگى فخر کند و عزت خود در آن بیند؟غیر او که مى‏گفت:

«کفى بی عزا ان اکون لک عبدا و کفى بی فخرا ان تکون لی ربا انت کما احب فاجعلنی کما تحب‏»«اى خدا!مرا همین عزت بس،که بنده توام،و همین افتخار کافى است که تو پروردگار منى،تو چنانى که من خواهان آنم،مرا نیز آن چنان بدار که خود مى‏خواهى.»

هر کس که عبادت کند،اگر چه دنیا نخواهد،لا اقل طالب عقبى باشد،ولى او گوید: «ما عبدتک خوفا من نارک و لا طمعا فی جنتک،بل وجدتک اهلا للعبادة فعبدتک‏»

«الاهى!این بندگى من در آستانه تو،نه از بیم آتش است و نه به شوق بهشت،بل آنکه ترا معبودى لایق شناخته‏ام و به عبادت تو پرداخته.»

هیچ نظر بلند را نظرى چنین بلند،نباشد!!

عاشقان گویند:

هر ربط قلبى،با مرگ بگسلد،و هر علاقه‏اى با موت به سرآید،عشقها تا پایان حیات،باقى است و محبت‏ها و شیفتگى‏ها تا پاى گور برجا...

به پاسخ فرهاد،که در شیفتگى،مشهور است،توجه کنید!

خسرو پرویز سؤال مى‏نماید و او پاسخ مى‏گوید:

بگفتا:دل ز شیرین کى کنى پاک؟ بگفت:آنگه که باشم مرده در خاک

و نیز باید دانست که همه عشقها را راه صورت،مقدمه است و جمال،مایه اولیه.و هم اینکه،هر عشق، چون به وصال آنجامد،تلاش پایان پذیرد و شوق،تنزل یابد،و دیگر آنکه،معشوق،گاه بى‏وفا و پر جفا افتد و عاشق،از جور او بنالد،و ممکن است که دست از دامن یار باز دارد و سر به بیابان گذارد و یا به محبوبى دیگر دل سپارد. اما عجیب،کار عشق اوست که:ربطش با معشوق،پس از مرگ دنیائى قوى‏تر شود و«تعلق او»محکمتر...اشاره بدان فرمود:

«فزت و رب الکعبة‏»

معشوق او را،صورت و سیرتى جدا از یکدیگر نیست و جمال را جدائى از کمال،در کار نه...هر دو یکى داند و براى او،در پرده و بى‏پرده تفاوت نکند:

«لو کشف الغطاء ما ازددت یقینا»

«اگر پرده‏ها را بر گیرند،مرا در آنچه به یقین مى‏بینم‏»تفاوتى نخواهد کرد.»

و دیگر آنکه،او از ابتدا در وصال است:

«لم اعبد ربا لم اره‏»

«پروردگارى را که ندیده باشم،عبادت نکرده‏ام.»

باز هم خواستار وصال:

«الهی هبنی صبرت على عذابک فکیف اصبر على فراقک‏»

«خدایا!به فرض که عذاب تو،مرا در گیرد و بر آن صبر کنم،بر فراق تو چگونه توانم بردبار باشم؟ (که این از آن،بس دردناکتر است.) »

او،هرگز از معشوق ننالد و به جائى غیر کوى او روى نیاورد.

الهی انلنی منک روحا و راحة فلست‏سوى ابواب فضلک اقرع

خدایا!مرا از جانب خود نشاط و راحتى بخش که من،جز به آستانه تو روى نخواهم کرد و غیر باب فضل تو،نخواهم کوفت.

الهی لئن خیبتنی او طردتنی فمن ذا الذی ارجو و من ذا اشفع

خدایا!اگر مرا مایوس از خویش گردانى و برانى،آنگاه به چه کسى توانم امید داشته باشم؟و چه کسى را شفیع خویش سازم؟

پایان سخن آنکه:

همه درباره او به تحقیق پرداختند،و در راه شناختش،به جان شتافته،اما هر چه رفتند کمتر دریافتند، حیرت زده وا ماندند و قصه‏ها بافتند:

آن یک،انسان کاملش گفت و این یک،«فرشته‏».

آنش‏«اعجوبه‏»نامید و این،«آفریننده‏».

آن‏«پیشوا»خواند و این،«حلول کرده خدا».

و باز هم همه مبهوت،و تمام متحیر.

هر یک به نظر خویش مطمئن شدند،راه رفته را درست پنداشتند،و دل بر آن گماشتند:

کل حزب بما لدیهم فرحون

هر گروهى،به آنچه مى‏اندیشند و معتقدند،دلشادند.

ولى،نداى رسول خدا در همه جا طنین انداز گشت که فرمود:

«یا على!هیچکس جز خداى و من،چنانکه بایست،ترا نشناخت.»

Check PageRank