X
تبلیغات
نماشا
رایتل
سه‌شنبه 1 بهمن‌ماه سال 1387 @ 07:49 ق.ظ

نهج البلاغه

نهج البلاغه

«نهج البلاغه» یا راه سخن رسا گفتن این ترکیب زیبا نامى است که سید شریف رضى رحمة الله علیه بر گرد آورده خود از خطبه‏ها، نامه‏ها و گفتارهاى کوتاه مولى امیر المؤمنین على علیه السلام نهاده است.

در میان هزاران نام که مصنفان، مؤلفان و یا مترجمان حوزه مسلمانى بر کتاب‏هاى خود نهاده‏اند، هیچ نامى چون «نهج البلاغه» با محتواى کتاب منطبق نیست و مى‏توان گفت این نام از عالم غیب بر دل روشن شریف رضى رحمه الله إفاضه گردیده است، که «الأسماء تنزل من السماء» راه سخن رسا گفتن را در این مجموعه باید یافت.

آنکه بخواهد عربى بنویسد یا به عربى سخن گوید و گفته وى پخته باشد و به جمال آراسته و لفظ آن سخته و از واژه نابجا پیراسته، باید در این مجموعه بنگرد و آنرا بارها بخواند، و فقره‏هایش را بکار برد تا ملکه بلاغت در گفته و یا نوشته او پدید گردد، و سخنش مورد قبول همگان افتد. چنانکه‏گویندگان و مترسلان عرب از سده نخستین هجرت به بعد چنین کرده‏اند . عبد الحمید بن یحیى عامرى مقتول به سال 132 ه. ق کاتب مروان بن محمد آخرین خلیفه مروانى است. در باره او گفته‏اند هنر کتابت به عبد الحمید آغاز گردید. عبد الحمید گفته است : هفتاد خطبه از خطبه‏هاى أصلع را از بر کردم و این خطبه‏ها در ذهن من پى در پى (چون) چشمه‏اى جوشید.

و ابو عثمان جاحظ (م ـ 255 ه. ق) که او را امام ادب عربى شمرده‏اند و مسعودى وى را فصیح‏ترین نویسندگان سلف دانسته است پس از نوشتن این فقره از سخنان امام «قیمة کل امرى‏ء ما یحسن» . چنین نویسد: اگر از این کتاب جز همین جمله را نداشتیم، آنرا شافى، کافى، بسنده و بى‏نیاز کننده مى‏یافتیم. بلکه آنرا فزون از کفایت و منتهى به غایت مى‏دیدیم و نیکوترین سخن آنست که اندک آن تو را از بسیار، بى‏نیاز سازد و معنى آن در ظاهر لفظ آن بود.

ابن نباته عبد الرحیم بن محمد بن اسماعیل (م ـ 374 ه. ق) که از ادیبان بنام، و خطیبان مشهور عرب است و در حلب در عهد سیف الدوله منصب خطابت داشته است، گوید: از خطابه‏ها گنجى از بر کردم که هر چند از آن بردارم نمى‏کاهد، و افزون مى‏شود و بیشتر آنچه از بر کردم یک صد فصل از موعظت‏هاى على بن ابى طالب است.

زکى مبارک در کتاب «النثر الفنى» آنجا که از سبک ابو اسحاق صابى (م ـ 380) سخن مى‏گوید فقره‏اى از نوشته صابى را آورده و چنین نویسد: اگر ما این عبارت را با همانند آن که شریف رضى از گفتار على آورده برابر کنیم، مى‏بینیم صابى و شریف رضى هر دو از یک آبشخور سیراب شده‏اند.

پژوهنده هرگاه خطبه‏ها و رساله‏هاى ادیبان عرب و بلکه شعرهاى شاعران عربى زبان پس از اسلام را بررسى کند، خواهد دید کمتر شاعر و ادیبى است که معنیى را از سخنان على (ع) نگرفته و یا گفته او را در نوشته و یا سروده خویش تضمین نکرده باشد.

در ایران اسلامى نیز سیرت شاعران و نویسندگان بر این بوده است که نوشته‏هاى خود را به گفته‏هاى امام بیارایند، یا معنى‏هاى بلند سخنان وى را در شعر خود بیاورند و آنچه موجب روى آوردن این ادیبان و سخنگویان به گفتار امیر المؤمنین على علیه السلام بوده است گذشته از کمال معنى و جمال لفظ، بلاغت است که در عبارت‏هاى امام نهفته است: گنجاندن معنى بسیار در کمتر لفظ، بدون اخلال در معنى.

بلاغت چیست؟

در تعریف بلاغت گفته‏اند، متناسب بودن سخن فصیح است با مقتضاى حال، یعنى رعایت کردن وضع شنونده و یا خواننده از جهت میزان دریافت، و مقدار اطلاع وى، نیز رعایت موقعیت زمان و مکان و دیگر خصوصیت‏ها که موجب شود سخن یا نوشته، در شنونده و یا خواننده اثرى مطلوب بجا نهد. به تعبیر کوتاه‏تر بلیغ کسى است که سخن را پیرایه بندد و دراز گوید آنجا که باید و کوتاه سازد و لفظ وى ساده بود آنجا که دراز گفتن و پیرایه بستن لفظ را نشاید . دقت در مجموعه فراهم آورده سید شریف رضى روشن مى‏سازد که خطبه‏ها، نامه‏ها و گفتارهاى کوتاه امام (ع) مصداق درست چنین تعریفى است. هنگامى که خطبه مى‏خواند و باید شنوندگان را از آنچه به سود دین و دنیاى آنان است بیاگاهاند، گفته‏اش به تفصیل است و آنجا که شاید و سزاست و باید که سخن در دل شنونده نشیند، و جاى گیرد و او از آن سخن پند پذیرد، معنى را در عبارت‏هاى گونه‏گون نشاند، چنانکه هر عبارت نکته‏اى نو را رساند، هر فقره درسى را آموزد، و چراغ دل شنونده را بیشتر برافروزد.

به سخنان او که در خطبه نخستین و در باره فرشتگان و در خطبه غرا و اشباح و در چگونگى زندگى و مرگ انسان آمده بنگرید.

در این خطبه‏ها صحنه‏ها و حالت‏ها را چنان وصف مى‏کند که گوئى شنونده خود در آنجا به سر مى‏برد. این‏ها نه تنها نشان دهنده بلکه آموزنده دقت در لطف تعبیر و حسن ترکیب و زیبائى لفظ و بلندى معنى است. اما نکته‏اصلى یعنى بلاغت یا مطابقت گفته یا مقتضاى حال را، چنانکه باید آن گاه درمى‏یابیم که وضع اجتماعى عصر و حالت مستمعان امام را در نظر بگیریم چه آگاهى از وضع آنان در آن روزگار است که ما را از سر تکرار چنین نکته‏ها در چند خطبه آگاه مى‏سازد.

آنانکه تاریخ اجتماعى اسلام را خوانده‏اند، مى‏دانند از سال بیست و پنجم هجرى (تقریبا) اندک اندک مقدمات جدائى مسلمانان از عصر نبوت و بازگشت به زندگانى پیش از بعثت آغاز گردید. بزرگان و قدرت‏طلبان قریش که تا فتح مکه مسلمان نشده بودند، پس از گشوده شدن این شهر مقدس پیش‏پاى خود راهى جز پذیرفتن اسلام ندیدند، اما گروهى از آنان جز کلمه توحید و نبوت که به زبان آوردند تا زنده مانند از اسلام چه مى‏دانستند هیچ و شاید هم نمى‏خواستند بدانند.

دوران زندگانى پربرکت رسول اکرم، پس از این فتح بیش از سه سال نبود. و پس از رحلت او عصر فتوحات آغاز گردید.

بیشتر این بزرگان با منصب فرماندهى روانه میدان‏هاى جنگ شدند و یا ولایت شهرهاى گشوده را یافتند. سرگرمى سران مهاجر و انصار در جنگ‏هاى برون مرزى از یکسو و سادگى وضع عموم مسلمانان، نیز سختگیرى نسبى دو زمامدار پس از پیغمبر از سوى دیگر بآنان رخصت نمى‏داد که هر چه مى‏خواهند بکنند. اما از سال بیست و پنجم به بعد زمینه براى تاخت و تاز قریش و خاندان اموى آماده گردید. مساوات اسلامى اندک اندک از میان رفت، و کسانى که خود را صحابى پیغمبر و حافظ سنت او مى‏دیدند ترجیح دادند زندگى بى‏دردسرى داشته باشند و از غنیمت‏هاى جنگى و خزانه مسلمانان هر چه بیشتر بردارند و خدا و روز جزا را هر چه کمتر به یاد آرند. دل بستگى آنان به این جهان روزافزون، و علاقمندى‏شان به آن جهان و فراهم آوردن ساز آن اندک. پس از شورش مسلمانان و کشته شدن عثمان و بیعت مهاجر و انصار با امیر مؤمنان، این دسته از مردم نیز در جمع اصحاب او در آمدند. اما چون عدالت على را در تقسیم بیت المال و زهد او را در امارت‏دیدند، ناخشنودى خود را به زبان و کردار به امام مسلمانان نمودند، و این گروه‏اند که امام آنانرا با سخنانى که ترجمه آن چنین است اندرز مى‏دهد و از دوزخ مى‏ترساند و به برداشتن توشه آخرت مى‏خواند:

«کار از روى دل چنان کنید که گوئى از بیم جان کنید. من چون بهشت جائى را ندیده‏ام خواهان آن آسوده و از پاى نشسته، و نه چون دوزخ ترسنده از آن خفته و از بیم رسته. بدانید آنکه حق او را سود ندهد باطل زیانش رساند و آنکه به راه نیفتد گمراهى به هلاکتش کشاند. شما را فرموده‏اند بار بربندید و توشه برگیرید. من بر شما از دو چیز بیشتر مى‏ترسم: دنبال هواى نفس رفتن و آرزوى دراز در سر پختن. پس تا در این جهانید از آن چندان توشه بردارید که فردا خود را بدان نگاهداشتن توانید.»

و چه نکو نوشته است سید شریف در پایان این خطبه که «اگر سخنى بود که مردم را به زهد کشاند و به کار آخرت ناچار گرداند این سخن است و در باره آن بس که دل را از آرزوها چنان برکند که روشن شود و پند پذیرد و بیش پى کار دنیا نگیرد.» و نیز این سخنان:

«اما مردمانى دیگرند که یاد قیامت دیده‏شان را فرو خوابانیده و بیم رستاخیز سرشکشان را روان گردانیده یا از مردم گریزانند و یا مقهور و ترسان، یا خاموش و دهان بسته یا از روى اخلاص به دعا نشسته یا گریان و دل شکسته. در کنج گمنامى خزیده و خوارى و مذلت را بجان خریده...

پس دنیا را خرد مقدارتر از پر کاه و گیاه خشکیده بینید. و از پیشینیان خود پند گیرید، پیش از آنکه پسینیان از شما عبرت گیرند. دنیاى نکوهیده را برانید چه او کسانى را از خود رانده است که بیش از شما شیفته آن بوده‏اند.»

نبرد بصره که نخستین درگیرى در حوزه مسلمانى است هر چند به سود خلیفه وقت پایان یافت، لیکن اندک اندک اثرى نامطلوب در ذهن گروهى که ایمانى درست نداشتند باقى گذارد. نبرد صفین و رویاروئى گروههاى یک خانواده با هم این نگرانى را بیشتر کرد و دامنه اثر آنرا در دلها گسترده‏تر.تا آنجا که آنان را در رفتن به میدان کارزار بى‏رغبت ساخت، چنانکه هر یک کار را بعهده دیگرى مى‏انداخت. در خطبه‏هائى که پس از اعتراض آنان به رأى داوران خوانده شده امام از ضمیر این دسته خبر مى‏دهد. و ایمان و اخلاص خود و مسلمانان عصر پیغمبر را فرایاد آنان مى‏آورد:

«ما در میدان کارزار با رسول خدا بودیم. پدران، پسران، برادران و عموهاى خویش را مى‏کشتیم و در خون مى‏آلودیم، این خویشاوندکشى ما را ناخوش نمى‏نمود بلکه بر ایمانمان مى‏افزود، که در راه راست پا برجا بودیم و در سختى‏ها شکیبا و در جهاد با دشمن کوشا. گاه تنى از ما و تنى از سپاه دشمن به یکدیگر مى‏جستند و چون دو گاو نر سر و تن هم را مى‏خستند. هر یک مى‏خواست جام را به دیگرى به پیماید و از شربت مرگش سیراب نماید. گاه نصرت از آن ما بود و گاه دشمن گوى پیروزى را مى‏ربود... به جانم سوگند اگر رفتار ما همانند شما بود نه ستون دین بر جا بود و نه درخت ایمان شاداب و خوش‏نما.»

و آنجا که مى‏بیند هم چشمى‏هاى قبیله‏اى که در عصر رسول خدا (ص) از میان رفته بود زنده گردیده و ازدى به رقابت تمیمى ایستاده و مضرى با یمانى در افتاده مى‏فرماید:

«بدانید که شما پس از هجرت و ادب آموختن از شریعت به خوى بادیه‏نشینى بازگشتید. و پس از پیوند دوستى دسته دسته شدید. با اسلام جز به نام آن بستگى ندارید، و از ایمان جز نشان آنرا نمى‏شناسید. مى‏گوئید به آتش مى‏سوزیم و ننگ را نمى‏توزیم گویا مى‏خواهید اسلام را دگرگون کنید با پرده حرمتش را دریدن و رشته برادرى دینى را بریدن...»

با توجه بدین وضع اجتماعى است که ما از سر تکرار تقوى و تحریض بدان در سخنان امیر مؤمنان و پى در پى ترساندن یاران خویش از کیفر آن جهان آگاه مى‏شویم و بلاغت را به معنى حقیقى آن در این خطبه‏ها مى‏یابیم.

اما آنچه این اثر را از دیگر نمونه‏هاى سخنان بلیغ جدا و خواننده آنرا در چهار موج إعجاب رها مى‏سازد، تنها مطابقت سخن با مقتضاى حال نیست، هرچند در این باب به کمال است. آنچه سخنان امام (ع) را تا بدان درجه بالا برده که گویند برتر از سخن آفریده و فروتر از گفته آفریننده است، رنگى است که از کلام پروردگار در گفتار على (ع) مى‏بینیم. گفتارى بى‏اندیشه پیش و بى‏آموختن از استادى، ـ کم یا بیش ـ .

مى‏دانیم هر گوینده که در فن سخنورى به کمال رسد و هر نویسنده که در میدان ترسل پیش افتد باید سالها در محضر استادان زانو زند تا هنر گویندگى و یا نویسندگى را بیاموزد . حالى که امام بزرگوار جز محضر رسول اکرم دبستانى ندیده و جز از آورنده قرآن از کسى درس بلاغت نشنیده. آن گاه خواست او از این سخنان نه ترسل است نه انشاء و نه کوشش در آوردن سجع، یا ترصیع، یا موازنه یا طباق یا مراعات النظیر و دیگر هنرهاى لفظى و معنوى . با این همه چنانکه مى‏بینیم سخنان وى آراسته به چنین زیورهاست.

این خطبه‏هاى گوناگون به حکم ضرورت در جمعه‏ها و یا در اجتماع مسلمانان القاء گردیده است و بدون تردید گوینده پیش از آغاز خطبه در لفظ نیندیشیده و قبلا معنى را در خاطر نسنجیده، اما آنچه از معنى در قالب لفظ آورده است زیور صناعت را یکى پس از دیگرى هر چه زیباتر و متناسبتر به خود مى‏گیرد. مجموعه سخنان امام پندى است یا حکمتى، تعلیمى یا ارشادى تهدیدى یا تشویقى، عبرتى یا موعظتى، تشریفى و یا کرامتى که گاه در صلابت چون صخره‏هاى سخت است که از ستیغ کوهى بلند فرا زیر آید و به ژرفاى دریایى خروشان فرو ریزد و صدمت آن در این سو و آن سو آوا در افکند، و گاه در نرمى چون شبنم بهارى که بر برگ گل نشیند یا نسیم سحرگاهى که چهره خفته‏اى را نوازش دهد. در بیم چون صاعقه‏اى که زمین را بلرزاند و در امید چون آبشارى که از فاصله‏اى نزدیک آهنگ موزون خود را به گوش جگر تافته‏اى رساند.

این جنس انشاء سخن، فن کس یا کسانى نیست که بتوانند از راه تدریس و محاورت و تمرین و ممارست بر آن دست یابند، موهبتى است خاص که از خزانه علم الهى به نادره مردان جهان تفویض مى‏گردد.

در باره نهج البلاغه و محتواى آن از دیرباز بحث‏ها شده و شرح‏ها و تفسیرها به زبان‏هاى گوناگون بر این مجموعه نوشته‏اند، اما هر چه نوشته باشند و هر چه بنویسند باز هم حق این سخنان را نگزارده‏اند.

نهج البلاغه دائرة المعارفى از فرهنگ اسلامى است: خداشناسى، و جهان فرشتگان، پیدایش عالم، طبیعت انسان، امتها و حکومتهاى نیکوکار و یا ستمباره اما نکته اصلى این است که در سراسر این سخنان، خواست امام تدریس علوم طبیعى و جانورشناسى یا فهماندن نکته‏هاى فلسفى و یا تاریخى نیست.

سخنان على در طرح این گونه بحث‏ها همچون قرآن کریم است که به زبان موعظت از هر پدیده محسوس یا معقولى نمونه‏اى روشن و قابل درک در پیش چشم شنونده قرار مى‏دهد، سپس آرام آرام او را با خود به سر منزلى مى‏برد که باید بدان برسد، به درگاه خدا و آستان پروردگار یکتا.

آنجا که سخن در خلقت آسمان و زمین و آفتاب و ماه و ستاره و کوههاست، به زبان اندرز یاد مى‏دهد که آنچه آفریدگار به آفریدگان بخشیده خیر محض است، اما انسان ناسپاس حق این همه نعمت را نمى‏گزارد و از راه خدا به راه شیطان روى مى‏آورد و بخشش الهى را در راه انگیختن شر و بر پا کردن فتنه صرف مى‏کند، و آنجا که تذکار داستان پیشینیان است، به حاضران تعلیم مى‏دهد که روزگار آیینه عبرت است و گذشته را در آن توان دید اما عبرت گیرنده کى و چه کسى است ببینید امتهاى از میان رفته و در زیر خاک خفته چه کردند و چه دیدند کار نیک آنان را تقلید کنید و از ارتکاب کار زشتى که به نابودى آنان منتهى گشت بپرهیزید.

در خلال این اندرزها گاهى هم به اصحاب خود مى‏نگرد و به حال و کردار آنان مى‏اندیشد، ناگهان کوهى از اندوه و دریغ بر دل او فرود مى‏آید و آن هنگامى است که دیده حقیقت بین را از مردمى که پاى منبرش نشسته‏اند مى‏گرداند، و به افقى دورتر مى‏گشاید به روزگار محمد (ص) و یاران پاکدل او که با اعتقاد به خدا و روز رستاخیز نصرت دین را بر سود دنیاى خود مقدم‏داشتند. دیگر بار به جمع حاضران مى‏پردازد و مى‏بیند هنوز از آن زمان بیش از سى سال نگذشته است، چه شد که در این فاصله کوتاه مسلمان نماها جاى مسلمانان راستین نشسته‏اند مردمى که چون دنیا به روى آنان خندید خدا را فراموش و امام خود را نافرمانى کردند. آن مردم که گردن‏ها را مى‏کشیدند و بر خود مى‏بالیدند که ما در راه خدا شهید داده‏ایم و خود نیز در آرزوى شهادتیم کجا رفتند چرا اینان که گرد مرا گرفته‏اند تن آسانى را بر کشته شدن در راه دین ترجیح مى‏دهند و هر یک مى‏کوشد تا این وظیفه دینى را به گردن دیگرى اندازد؟

به مساوات و ایثار مسلمانان در صدر اسلام مى‏نگرد که چگونه دیگرى را بر خود مقدم مى‏داشتند و مى‏کوشیدند خود را از آلوده شدن به مال دنیا پاک نگاه دارند. اکنون چرا اینان مال اندوز و دنیا پرست شده‏اند این نمونه‏ها و دهها نمونه دیگر محتواى خطبه‏هاى امام است .

نامه‏ها بیشتر دستور کار حکمرانان است که: چگونه با طبقات مردم رفتار کنند و چسان در نگهبانى خزانه ملت بکوشند. در هزینه صرفه و صلاح جامعه را در نظر بگیرند. اما مضمون این نامه‏ها دستور حاکم نیمى از پهنه مسکونى جهان آن روز که به عاملان زیردست خود فرمان مى‏دهد نیست، نوشته پدرى مهربان، سالخورده و سرد و گرم روزگار چشیده است که به فرزندان نورس خویش مى‏آموزد تا در نبرد زندگى چگونه با مشکلات روبرو شوند.

در باره فقره‏ها و جمله‏هاى کوتاه از خود چیزى نمى‏نویسم، و نوشته‏ام را یک بار دیگر با قضاوت امام ادیبان عرب عمرو بن بحر ملقب به جاحظ مى‏آرایم.

«اگر از سخن على جز همین نکته را نداشتیم آن را شافى کافى و بى‏نیاز کننده مى‏یافتیم بلکه افزون از کفایت و منتهى به غایت مى‏دیدیم.»

براى آن که نپندارند دلبستگى نگارنده به مذهب شیعه و شیفتگى وى به مکارم اخلاق و صفات انسانى على علیه السلام او را به چنین داورى واداشته است، تنها ترجمه یک فقره از مقدمه شیخ بزرگوار محمد عبده رحمة الله علیه‏مفتى پیشین دیار مصر را که از علماى سنت و جماعت است مى‏نویسم تا معلوم شود صرافان سخن بدین گنجینه گوهر چه نظرى دارند و چه أرجى مى‏نهند :

«هنگام خواندن چون از عبارتى به عبارت دیگر مى‏پرداختم مى‏دیدم جولانگاه اندیشه و دیدگاه بصیرت تغییر مى‏یابد. گاهى خود را در جهانى از معانى بلند مى‏دیدم که در پوششى از لفظهاى رخشان و خیره کننده، به زیارت جانهاى پاک مى‏آید و در دلهاى زدوده از غل و غش رخت مى‏گشاید ... و گاهى جمله و عبارتها چنان مى‏نمود که گویى با چهره‏هاى عبوس و درهم ریخته و دندانهاى بر یکدیگر فشرده و چنگال عقابان درهم شکننده آماده حمله روبرو هستم و گاه عقلى نورانى را مى‏دیدم که با آفریده جسمانى همانندى ندارد. از کاروان خدایى جدا شده و با روح انسانى پیوسته و پس از آن که آن را از آلودگى وسوسه‏ها پاک ساخته تشریفى از عالم طبیعت بدو پوشانده سپس آن را با خویش به ملکوت اعلى برده و تا پایگاه تجلى نور الهى رسانده و در کنف قدس ربوبى ساکن کرده است، و گاهى خطیبى را مى‏دیدم که والیان امت را مخاطب ساخته با صدایى رسا آنان را تعلیم مى‏دهد و راه صواب و خطا را به ایشان مى‏نمایاند و دقایق سیاست را به آنان مى‏آموزد و از پیمودن راهى که به ورطه گمراهى پایان مى‏یابد، بر حذر مى‏دارد.»

آرى چنین است سخنان على علیه السلام. گفتارى فروتر از کلام خالق و برتر از سخن مخلوق .

منبع: ترجمه نهج البلاغه شهیدى ص (ز)

Check PageRank