X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل
سه‌شنبه 15 بهمن‌ماه سال 1387 @ 02:41 ق.ظ

حضرت على (ع ) و شورا

حضرت على (ع ) و شورا

انتخاب خلفا پس از درگذشت رسول اکرم (ص ) به یک منوال نبود, بلکه هر یک از خلفاى سه گانه به گونه خاصى انتخاب شدند. مثلاً ابوبکر از طریق انصار, که گروه زیادى از آنان در سقیفهء بنى ساعده گرد آمده بودند انتخاب شد وسپس بیعت مهاجران به جبر یا اختیار به آن ضمیمه گردید. عمر از طرف شخص ابوبکر براى پیشوایى برگزیده شد وعثمان از طریق شوراى شش نفرى , که اعضار آن را خلیفهء دوم تعیین کرده بود, انتخاب شد.
این گوناگونى در شیوهء انتخاب گواه آن است که خلافت امرى انتخابى نبود و دربارهء گزینش امام به وسیلهء مردم دستورى از پیامبر (ص ) نرسیده بود, و گرنه معنى نداشت که پس از درگذشت رسول اکرم (ص ) خلفاى وى به طرق مختلف , که هیچ یک به دیگرى شباهت نداشت , انتخاب شوند و دستور پیامبر نادیده گرفته شود و همهء مردم مهرخاموشى بر لب نهند و بر روش گزینش اعتراض نکنند.
این تفاوت گواه آن است که مقام امامت و رهبرى در اسلام , یک منصب انتصابى از جانب خداست . ولى متأسفانه سران آن قوم در این مورد, همچون دهها مورد دیگر, نص پیامبر (ص ) نادیده گرفتند و مردم را به گزینش پیشوا از طریق امت سوق دادند, و چون گزینش رهبر از طریق مردم امر کاملاً نوى بود و گردانندگان صحنه در این زمینه سابقه اى نداشتند, گزینش رهبر به صورتهاى مختلف انجام گرفت .

........

ابوبکر حق نمک را ادا کرد

در گزینش ابوبکر براى خلافت , عمر کوشش بسیار کرد و انگیزهء او در این کار آن بود که پس از درگذشت ابوبکر, که با عمر فاصلهء سنى داشت , مقام خلافت از آن او باشد. در آغاز کار امیر مؤمنان (ع ) روبرو عمر کرد و گفت :
نیک بدوش که بهره اى از آن براى تو است . امروز براى او محکم ببند تا فردا به تو بازش گرداند.(1)
قریب به این مضمون را حضرت امیر (ع ) در خطبهء شقشقیه (خطبه سوم نهج البلاغه ) فرموده اند: <لشد ما تسطرا ضرعیها>.
ابوبکر هم نیک نشناسى نکرد و در بستر بیمارى و در حالى که آخرین لحظات زندگى را مى گذراند, عثمان را احضار کرد و به او دستور داد که چنین بنویسد:
این عهدنامهء عبدالله بن عثمان (2) است به مسلمانان در آخرین لحظهء زندگى دنیا و نخستین مرحلهء آخرت ; در آن ساعتى که مؤمن به کار و اندیشه و نیکوکارى و کافر در حال تسلیم است .
سخن خلیفه به اینجا که رسید بیهوش شد. عثمان به گمان اینکه خلیفه پیش از اتمام وصیت درگذشته است ,عهدنامه را از پیش خود به آخر رسانید و چنین نوشت :
پس از خود, زادهء خطاب را جانشین خود قرار داد.
چیزى نگذشت که خلیفه به هوش آمد و عثمان آنچه را به جاى او نوشته بود خواند. ابوبکر از عثمان پرسید که چگونه وصیت ما را چنین نوشتى ؟ وى گفت : مى دانستم که به غیر او نظر ندارى .
اگر این جریان صحنه سازى هم باشد, باز مى توان گفت که عثمان نیز در گزینش عمر بى تأثیر نبود و به سان یک دیپلمات کار کشته نقش خود را به خوبى ایفا کرد.
سالها بعد, وقت آن رسید که عمر حقشناسى کند و عثمان را پس از خود برگزیند و حق نمک را ادا کند.

برقرارى تبعیض نژادى و اختلاف طبقاتى

یکى از افتخارات بزرگ اسلام , که هم اکنون نیز موجب جذب مردمان محروم و ستمدیدهء جهان به سوى اسلام است , همان محکوم کردن هر نوع تبعیض نژادى است و شعار نافذ آن این است که گرامیترین شما پرهیزگارترین شماست .
در زمان پیامبر (ص ), سپاهیان و کارمندان دولت حقوق و مقررى خاصى نداشتند و هزینهء زندگى آنان از غنایم جنگى تأمین مى شد. غنیمتى که مسلمانان از نبرد با مشرکان به دست مى آوردند, پس از کسر یک پنجم آن , میان مسلمانان تقسیم مى شد و در تقسیم غنایم , سوابق افراد در اسلام و نژاد آنان یا خویشاوندیشان با پیامبر رعایت نمى شد.
در زمان خلیفهء نخست نیز امر به همین منوال بود, ولى در زمان خلیفهء دوم دگرگون شد. گسترش اسلام سبب شد که خلیفهء وقت دفترى براى حقوق کارمندان و سپاهیان اسلام تنظیم کند. ولى متأسفانه در تعیین پایهء حقوق به جاى اینکه تقوى و آگاهیهاى نظامى و سیاسى و سوابق خدمت ملاک عمل قرار گیرد یا لااقل چیزى جز اسلام ملاک عمل نباشد,نژاد و نسب ملاک عمل قرار گرفت .
در این دیوان , سپاهى عرب بر سپاهى عجم , عرب قحظان بر عرب عدنان , عرب مضر بر عرب ربیعه , قریش بر غیرقریش و بنى هاشم بر بنى امیه تقدم داشت و حقوق گروه اول بیش از حقوق گروه دوم بود. تاریخنویسان معروفى مانندابن اثیر و یعقوبى و جرجى زیدان , در تاریخهاى خود نمونه اى از ارقام متفاوت مقرربهاى سپاهیان و کارمندان دولت اسلامى را ذکر کرده اند. (1) اختلاف ارقام حقوق بهت آور است . حقوق عباس بن عبدالمطلب , سرمایه دار معروف , در سال 12000درهم بود, در حالى که حقوق یک سپاهى مصرى در سال از 300درهم تجاوز نمى کرد. حقوق سالانهء هریک از زنان رسول خدا 6000درهم بود, در حالى که حقوق یک سپاهى یمنى در سال به 400درهم نمى رسید. حقوق سالانهء معاویه و پدر او ابوسفیان در سال 5000درهم بود, در حالى که حقوق یک فرد عادى مکى که مهاجرت نکرده بود 600درهم بود.
خلیفه , با این عمل , تبعیض نژادى را که از جانب قرآن و پیامبر (ص ) محکوم شده بود, بار دیگر احیا نمود و جامعه ءاسلامى را دچار اختلاف طبقاتى ناصحیح کرد.
چیزى نگذشت که در جامعهء اسلامى شکاف هولناکى بروز کرد و زر اندوزان و دنیا پرستان , در تحت حمایت خلیفه , به گردآورى سیم وزر پرداختند و استثمار کارگران و زحمتکشان آغاز شد.
با اینکه خلیفهء وقت اموال گروهى از فرمانداران و دنیا پرستان , مانند سعد وقاص , عمرو عاص , ابوهریره و... رامصادره کرد و پیوسته مى کوشید که فاطمهء طبقاتى بیش از حد گسترش پیدا نکند, ولى متأسفانه چون از نخست نظرات و اقدامات اقتصادى او غلط و براساس برتریهاى بى وجه استوار بود, مصادرهء اموال سودى نبخشید و کارى از پیش نبرد و کار را براى زمامدار آینده , که روحاً نژادپرست بود, سهلتر کرد و دست او را در تبعیض بیشتر باز گذاشت .
زراندوزان جامعهء آن روز, بر اثر بالا رفتن قدرت خرید, بردگان را مى خریدند, و آنان را به کار وا مى داشتند و مجبورمى کردند که هم زندگى خود را اداره کنند و هم روزانه یا ماهانه مبلغى به اربابان خود بپردازند. و بیچاره برده , از بام تا شام مى دوید و جانش به لب مى آمد تا مقررى مالک خود را بپردازد.

دادخواهى کارگر ایرانى از خلیفه

فیروز ایرانى , معروف به ابولؤلؤ, غلام مغیرة بن شعبه بود. او علاوه بر تأمین زندگى خود ناچار بود که روزانه دودرهم به مغیره بپردازد. روزى در بازار ابو لؤلؤ چشمش به خلیفهء دوم افتاد و از او دادخواهى کرد و گفت : مغیرهء مقرررى کمرشکنى براى من تحمیل کرده است . خلیفه که از کارآیى او آگاه بود پرسید: به چه کار آشنا هستى ؟ گفت : به نجارى ونقاضى و آهنگرى , خلیفه با کمال بى اعتنایى گفت : در برابر این کاردانیها این مقررى زیاد نیست . وانگهى شنیده ام که تومى توانى آسیابى بسازى که با باد کار کند; آیا مى توانى چنین آسیابى براى من بسازى ؟
فیروز که از سخنان خلیفه بسیار ناراحت شده بود, تلویحاً او را به قتل تهدید کرد و در پاسخ وى گفت : آسیابى براى تو مى سازم که در شرق و غرب نظیرى نداشته باشد. خلیفه از جسارت کارگر ایرانى نارحت شد و به کسى که همراه اوبود گفت : این غلام ایرانى مرا به قتل تهدید کرد.
او در پایان خلافت خود آگاه بود که مزاج جامعهء اسلامى آلوده شده است و آفت ستم و استثمار به سرعت در آن رشد مى کند. لذا به مردم وعده مى داد که اگر زنده بماند یک سال در میان مردم مى گردد و از نزدیک به کار آنها رسیدگى مى کند, زیرا مى داند که برخى از شکایتها به او نمى رسد. به نقل دکتر على وردى , خلیفهء دوم مى گفت :
من از تبعیض و مقدم داشتن برخى بر برخى دیگر, غرضى جز تألیف قلوب نداشتم . اگر سال نو را زنده بمانم میان همه مساوات برقرار خواهم ساخت و تبعیض را از میان بر مى دارم و سیاه و سفید و عرب و عجم را یکسان به حساب مى آورم , همچنان که پیامبر و ابوبکر مى کردند.(1)
ولى خلیفه زنده نماند و مرگ میان وى و آرزویش فاصله افکند و خنجر فیروز به زندگى او خاتمه داد. اما روش اوپایهء تبعیضات هولناک خلیفهء سوم قرار گرفت و حکومت اسلامى را آماج خشم توده ها کرد.
خنجر فیروز نشانهء خشم توده هاى زحمتکش بود. اگر خلیفه به دست فیروز ایرانى کشته نمى شد, فردا خنجرهاى زیادى به سوى او کشیده مى شد.
ججّنویسندگان و گویندگان ما تصور مى کنند که اساس اختلاف طبقاتى و تبعیض نژادى در جامعهء اسلامى در دوران حکومت عثمان نهاده شد, در صورتى که در زمان وى تبعیض به اوج خود رسید و موجب شد که مردم اکناف و اطراف بر ضد حکومت او قیام کردند; ولى اساس و پایهء تبعیض در زمان خلیفهء دوم نهاده شد.
آرى , نخستین کسى که پس از پیامبر اسلام (ص ) چنین نغمه اى را ساز کرد و دود آن به چشم خود او و دیگران رفت خلیفهء دوم بود. او پیوسته مى گفت :
کار زشتى است که عرب یکدیگر را اسیر کنند, در حالى که خداوند سرزمین پهناور عجم را براى اسیر گرفتن آماده کرده است .(2)
زشت تر از آن اینکه در تشریع اسلام تصرف مى کرد و مى گفت :
فرزند عجم در صورتى مى توانند از موروثهاى خود ارث ببرند که در سرزمین عرب به دنیا بیایند.(3)
از نشانه هاى تبعیض نژادى توسط وى این بود که هرگز اجازه نمى داد عجم در مدینه سکنى گزیند, و اگر فیروز غلام مغیره در مدینه مى زیست به سبب اجازه اى بود که وى قبلاً گرفته بود.(4)
این تبعیضها و مانند آن بود که سبب شد خلیفه با توطئهء سه ایرانى , که یکى فیروز و دومى شاهزاده هرمزان و سومى جفینه که دختر ابولؤلؤ بود, جان خود را از دست بدهد. او ضربهء خنجر فیروز مجروح شد و پس از سه روز چشم ازجهان فرو بست .
گمان مى رفت که خلیفه , که میوهء تلخ انحراف از حق را چشیده است , حتماً در لحظات حساسى که شعلهء زندگى اوبه خاموشى مى گراید, درست و استوار خواهد اندیشید و زیر بار مسئولیتهاى سنگینترى نخواهد رفت و براى مسلمانان زعیمى لایق و رهبرى آن محرومیت شخص شایستهء رهبرى جامعهء اسلامى حتمى و قطعى بود و انتخاب فردى نژادپرست که به قول خود خلیفهء دوم , اگر زمام امور را به دست بگیرد خویشاوندان خود را بر دوش مردم سوارمى کند, مسلم مى نمود.
ما با کمال بى طرفى , تمام جریان شورا را نقل مى کنیم و سپس دربارهء این رویداد تاریخى , که ناکامى و تلخى بسیار به بار آورد و سبب شد که صد سال بنى امیه حکومت اسلامى را در دست بگیرند و بعد از آن نیز بنى عباس آن را تیول خود قرار دهند, داورى مى کنیم .

گزینش اعضاى شورا

مرگ قطعى خلیفه نزدیک بود و خود او نیز احساس مى کرد که آخرین لحظات زندگى را مى گذراند. از گوشه و کنارپیامهایى مى رسید که جانشین خود را تعیین کند. عایشه به وسیلهء عبدالله حذیفه پیامى فرستاد که امت محمد را بى شبان نگذارد و هر چه زودتر براى خود جانشینى تعیین کند, زیرا که او از فتنه و فساد مى ترسد.(1)
فرزند عمر به پدر خود همین سخن را گفت و افزود: اگر تو شبان گلهء خود را فراخوانى , آیا دوست نمى دارى تامراجعت خود کسى را جانشین خود قرار دهد که رمه راز از دستبرد گرکان صیانت کند؟ اشخاصى که از خلیفه عیادت مى کردند نیز این موضوع را یادآور مى شدند و برخى مى گفتند که فرزندش عبدالله را جانشین خود قرار دهد. خلیفه که از بى لیاقتى فرزند خود عبدالله آگاه بود پوزشهایى مى آورد و مى گفت : براى خاندان خطاب همین یک نفر بس است که مسئولیت خلافت را به گردن بگیرد. سپس گفت که شش نفر ارا که پیامبر در هنگام مرگ از آنان راضى بود حاضرکنند تا گزینش خلیفهء مسلمانان را بر دوش آنان بگذارد. این شش نفر عبارت بودند از: على (ع ) عثمان , طلحه , زبیر,سعد وقاص و عبدالرحمن بن عوف .
وقتى اینان به گرد بستر خلیفه گرد آمدند, خلیفه با قیافهء گرفته و تند به آنان رو کرد و گفت : لابد همگى مى خواهیدکه زمام امور را پس از من به دست بگیرید!
سپس , خطاب به یکایک آنان بجز على (ع) سخنانى گفت و با ذکر دلایلى هیچ یک را شایستهء تصدى مقام خلافت ندانست . آن گاه رو به على (ع) کرد و در سراسر زندگى آن حضرت نقطه ضعفى جز شوخ مزاجى وى ! نجست و افزودکه اگر او زمام امور را به دست بگیرد مردم را بر حق روشن و طریق آشکار رهبرى خواهد کرد.
در پایان , خطاب به عثمان کرد و گفت : گویا مى بینم که قرى تو را به زعامت برگزیده اند و سرانجام تو بنى امیه و بنى ابى معیط را بر مردم مسلط کرده اى و بیت المال را مخصوص آنها قرار داده اى . و در آن هنگام گروههاى خشمگینى از عرب بر تو مى شورند و تو را در خانه ات مى کشند. سپس افزود: اگر چنین واقعه اى رخ داد سخن مرا به یادآور.
آن گاه رو به اعضاى شورا کرد و گفت : اگر یکدیگر را یارى کنید از میوهء درخت خلافت , خود و فرزندانشان مى خورید, ولى اگر حسد ورزید و بر یکدیگر خشم گیرید, معاویه گوى خلافت را خواهد ربود.
وقتى سخنان عمر به پایان رسید محمد بن مسلمه را طلبید و به او گفت : هنگامى که مراسم دفن من بازگشتید باپنجاه مرد مسلح این شش نفر را براى امر خلافت دعوت کن و همه را در خانه اى گردآور و با آن گروه مسلح بر در خانه توقف کن تا آنان یک نفر را از میان خود براى خلافت برگزینند. اگر پنج نفر از آنان اتفاق نظر کردند و یک نفر مخالفت کرد او را گردن بزن و اگر چهار نفر متحد شدند و دو نفر مخالفت کردند آن دو مخالف را بکش و اگر این شش نفر به دودستهء مساوى تقسیم شدند, حق با آن گروه خواهد بود که عبدالرحمان در میان آنها باشد. آن گاه آن سه نفررا براى موافقت با این گروه دعوت کند. اگر توافق حاصل نشد, گروه دوم را از بین ببر. و اگر سه روز گذشت و در میان اعضاى شورا اتحاد نظرى پدید نیامد, هر شش نقر را اعدام کن و مسلمانان را آزاد بگذار تا فردى را براى زعامت خود برگزینند.
چون مردم از مراسم دفن عمر بازگشتند محمد بن مسلمه , با پنجاه تن شمشیر بدست , اعضاى شورا در خانه اى گرد آورد و آنان را از دستور عمر آگاه ساخت .
نخستین کارى که انجام گرفت این بود که طلحه , که روابط او با على (ع ) تیره بود, به نفع عثمان کنار رفت . زیرامى دانست که با وجود على (ع ) و عثمان , کسى او را براى خلافت انتخاب نمى کند; پس چه بهتر که به نفع عثمان کناررود و از شانس موفقیت و انتخاب على (ع ) بکاهد. اما علت اختلاف طلحه با على (ع ) این بود که وى همچون ابوبکر,از قبیله تیم بود و پس از گزینش ابوبکر براى خلافت روابط قبیلهء تیم یا بنى هاشم به شدت تیره شد و این تیرگى تامدتها باقى بود.
زبیر که پسر عمهء على (ع ) و على پسر دایى او بود, به جهت پیوند خویشاوندى که با آن حضرت داشت , به نفع امام (ع ) کنار رفت . و سعد وقاص به نفع عبدالرحمان کنار رفت , زیرا هر دو از قبیلهء زهره بودند. سرانجام از اعضاى شورا سه تن باقى ماندند که هر کدام داراى دو رأى بودند و پیروزى از آن کسى بود که یکى از این سه نفر به او تمایل کند.
در این هنگام عبدالرحمان رو به على (ع ) و عثمان کرد و گفت : کدام یک از شما حاضر است حق خود را به دیگرى واگذار کند و به نفع او کنار رود؟
هر دو سکوت کردند و چیزى نگفتند. عبدالرحمان ادامه داد: شما را گواه مى گیرم که من خود را از صحنهء خلافت بیرون مى برم تا یکى از شما را برگزینم . پس رو به على (ع ) کرد و گفت : با تو بیعت مى کنم که بر کتاب خدا و سنت پیامبرعمل کنى و از روش شیخین پیروى نمایى .
على (ع ) آخرین شرط او را نپذیرفت و گفت : من بیعت تو را مى پذیرم , مشروط بر اینکه به کتاب خدا و سنت پیامبر (ص ) و طبق اجتهاد و آگاهى خود عمل کنم .
چون عبدالرحمان از على (ع ) جواب منفى شنید, خطاب به عثمان همان سخن را تکرار کرد. عثمان فوراً گفت :آرى . یعنى پذیرفتم .
آن گاه عبدالرحمان دست بر دست عثمان زد و به او به عنوان <امیر مؤمنان >سلام گفت ! و نتیجهء جلسه به مسلمانان که در بیرون خانه منتظر رأى شورا بودند گزارش شد.
نتیجهء شورا چیزى نبود که على (ع ) از آغاز از آن آگاه نباشد. حتى ابن عباس نیز, پس از آگاهى از ترکیب اعضاى شورا, محرومیت قطعى على (ع ) را از خلافت براى بار سوم اعلام کرده بود .لذا وقتى فرزند عوف نقش خود را دربیعت با عثمان به خوبى ایفا کرد, على (ع ) رو به عبدالرحمان کرد و گفت :
تو به امید اینکه عثمان خلافت را در آخر عمر به تو واگذارد او را انتخاب کردى , چنانکه عمر نیز ابوبکر را به همین امید برگزید. ولى امیدوارم که خداوند میان شما سنگ تفرقه افکند.
تاریخ نویسان آورده اند که چیزى نگذشت که روابط فرزند عوف با عثمان به تیرگى گرایید و دیگر با هم سخنى نگفتند تا عبدالرحمان در گذشت .(2)
این فشردهء ماجراى شوراى شش نفرى خلیفه دوم است . پیش از آنکه در بارهء این برگ از تاریخ اسلام به قضاوت بپردازیم , نظر امام على (ع ) را دربارهء آن منعکس مى کنیم . امام (ع ) در خطبهء شقشقیه (خطبهء سوم نهج البلاغه) چنین مى فرماید:
<حتى اذا مضى لسبیله جعلها فى جماعة زعم انى احدهم فیا لله و للشورى ! متى اعترض الریب فى مع الاول منهم حتى ];چچّب صرت اقرن الى هذه النظائر, لکنى اسففت اذا اسفوا و طرت اذ طاروا فصغى رجل منهم لضغفه و مال الاخر لصهره مع هن وهن >.
آن گاه که عمر درگذشت امر خلافت را در قلمرو شورایى قرار داد که تصور مى کرد من نیز همانند اعضاى آن هستم .خدایا از تو یارى مى طلبم دربارهء آن شورا. کى حقانیت من مورد شک بود آن گاه که با ابوبکر بودم , تا آنجا که امورز با این افراد همردیف شده ام ؟! ولى ناچار در فراز و نشیب با آنان موافقت کردم و در شورا شرکت جستم . ولى یک از اعضا به سبب کینه اى که با من داشت (مقصود طلحه یا سعد و قاص است ) از من جهره برتافت و به نفع رقیب من کنار رفت ودیگرى (عبدالرحمان ) به خاطر پیوند خویشاوندى با خلیفه به نفع او رأى داد, با دو تن دیگر که زشت است نامشان برده شود (یعنى طلحه و زبیر).
در نهج البلاغه پیرامون شوراى عمر سخنى جز این نیست . ولى براى اینکه خوانندگان از جنایات بازیکران و تعزیه گردانان صحنه سیاست و تناقض گویى و غرض ورزى خلیفه به خوبى آگاه شوند, نکاتى را یادآور مى شویم :

تجزیه و تحلیل شوراى عمر

در این تجزیه و تحلیل , روى نقاط حساس حادثه انگشت مى گذاریم و از نقل مطالب جزئى خوددارى مى کنیم .
1- اینکه گروههاى مختلف به خلیفهء دوم پیشنهاد مى کردند که براى خود جانشینى برگزینده گواه آن است که عامه ءمردم به طور فطرى درک مى کردند که رئیس مسلمانان باید در حیات خویش زعیم آیندهء جامعه اسلامى را برگزیند, چه در یر این صورت ممکن است فتنه و فساد سراسر جامعه را فرا گیرد(1) و در این راه خونهایى ریخته شود. مع الوصف ,
دانشمندان اهل تسنن چگونه مى گویند که پیامبر گرامى (ص ) بدون اینکه جانشینى تعیین کند درگذشت ؟
2- پیشنهاد تعیین جانشین از جانب خلیفه مى رساند که طرح حکومت شورایى پس از درگذشت پیامبر (ص), طرح بى اساسى بوده و هرگز چنین طرحى وجود نداشته است ; و گرنه چگونه ممکن است در صورت صدور دستور صریح از جانب پیامبر (ص) دربارهء تشکیل شورا, به خلیفهء دوم پیشنهاد تعیین جانشین شود؟
حکومت شورایى , که صرف نظر از تعیین امام از جانب خدا عاقلانه ترین شیوهء حکومت است که بشر مى تواند برگزینده , امرى است که امروزه بر سر زبانها افتاده و طرفداران آن با آسمان و ریسمان بافى مى خواهند بگویند که اساس حکومت در اسلام , مطلقاً و حتى پس از درگذشت پیامبر (ص), همان حکومت شورایى است . و شگفت آنکه چنین حکومتى در هیچ دوره اى از تاریخ اسلام اقامه نشده است .
آیا مى توان گفت که صحابه و یاران پیامبر (ص ) همگى بر خطا و اشتباه رفته اند و دستور پیامبر را نادیده گرفته اند؟
3- عمر در پاسخ درخواست مردم گفت :
اگر ابوعبیده زنده بود او را به جانشینى خود بر مى گزیدم , زیرا از پیامبر شنیده ام که وى امین این امت است . و اگرسالم , مولاى ابى حذیفه , زنده بود او را جانشین خود مى ساختم زیرا پیامبر شنیده ام که فرمود او دوست خداست .
وى در آن هنگام به جاى اینکه به فکر زنده ها باشد, به فکر مرده ها بود, که علاوه بر مرده پرستى , بى اعتنایى به زندگانى است که در عصر او مى زیستند.
از این گذشته , اگر ملاک انتخاب ابوعبیده و سالم این بود که پیامبر اکرم (ص) آنان را امین امت و دوست خدا خوانده بود, پس چرا عمر یادى از فرزند ابوطالب نکرد؟ همو که پیامبر درباره اش فرموده بود: <عى مع الحق و الحق مع على >(2) یعنى : على با حق و حق با على است .
او که از مقام على (ع ), فضایل و روحیات پاک او, قضاوتهاى بى نظیرش , دلاوریهایش و علم او بر کتاب و سنت ,بیش از دیگران آگاه بود چرا نامى از على (ع ) نبرد و به یاد مردگانى افتاد که هرگز کینه و حسد کسى را بر نمى انگیزند؟
4- اگر مقام و منصب امامت یک مقام الهى و ادامهء وظایف رسالت است , پس باید در شناخت امام پیرو نص الهى بود و اگر یک مقام اجتماعى است باید در شناخت او به افکار عمومى مراجعه کرد. اما گزینشن امام از طریق شورایى که اعضاى آن از طرف خود خلیفه تعیین شوند, نه پیروى از نص است و نه رجوع به افکار عمومى . اگر باید خلیفهء بعدرا خلیفهء پیشین تعیین کند, چرا کار را به شوراى شش نفرى ارجاع مى دهد.
از دید اهل تسنن , امام باید از طریق اجتماع امت یا اتفاق اهل حل و عقد انتخاب شود و نظر خلیفهء پیشین در این کار کوچکترین ارزشى ندارد. ولى اکنون معلوم نیست که چرا آنان بر این کار صحه مى گذارند و تصویب شوراى شش نفرى را لازم الاجرا مى شمردند.
اگر انتخاب امام حق خود امت و در اختیار مردم است , خلیفهء وقت به چه دلیلى آن را از مردم سلب کرد و در اختیارشورایى گذارد که اعضاى آن را خود او انتخاب کرده بود؟
5- به هیچ وجه روشن نیست که چرا اعضاى شورا به همین شش نفر منحصر شد اگر علت گزینش آنان این بود که رسول خدا هنگام مرگ از آنان راضى بود, این ملاک دربارهء عمار, حذیفهء یمانى , ابوذر, مقداد, ابى بى کعب و... نیز تحقق داشت .
مثلاً پیامبر (ص ) دربارهء عمار مى فرمود:
<عمار مع الحق و الحق معه یدور معه اینمادار>(3)
عمار محور حق است و حق بر وجود او مى گردد.
و دربارهء ابوذر مى فرمود:
<ما اظلت الخضراء و لا اقلت الغبراء على ذى لهجة اصدق من ابى ذر>(4)
زمین در برنگرفته و آسمان بر کسى سایه نیفکنده است که راستگوتر از ابوذر باشد.
مع الوصف , چرا وى این افراد را از عضویت شورا محروم ساخت و افرادى را برگزید که روابط اغل آنان با على (ع) تیره بود و در آن میان تنها یک نفر خواهان آن حضرت بود و او زبیر بود و چهار نفر دیگر کاملاً بر ضد امام بودند. تازه انتخاب زبیر نیز در آینده به ضرر على (ع) تمام شد; زیرا زبیر که تا آن روز خود را همتاى على نمى دید, در ردیف اوقرار گرفت و سرانجام , پس از قتل عثمان , داعیهء خلافت پیدا کرد.
اگر ملاک عضویت در شورا بدرى و احدى و مهاجر بودن اشخاص بود, این ملاکها در افراد دیگر نیز صدق مى کرد.چرا از میان آنان این گروه انتخاب شدند؟
6- خلیفه ادعا داشت که آنان را از این نظر براى عضویت در شورا برگزیده است که پیامبر اکرم (ص ) در هنگام مرگ از آنان راضى بود, حال آنکه وى در سخنان خود دربارهء اعضاى شورا, طلحه را طور دیگر معرفى کرده و به او گفته بود:تو در هنگام نزول آیهء حجاب سخنى گفتى که رسول خدا بر تو خشم کرد و تا روز وفات از تو خشمگین بود.
حذظراستى , کدام یک از این دو نظر نقل را باید پذیرفت ؟
خلیفه در انتقاد از اعضاى شورا سخنانى گفت که صلاحیت اکثر آنان را براى خلافت و حتى عضویت شورا نفى مى کرد. مثلاً دربارهء زبیر گفت : تو یک روز انسانى و روز دیگر شیطان !
آیا چنین شخصى مى تواند در شوراى خلافت شرکت کند و خلیفهء اسلام شود؟ اگر چنان مى شد که او در روز شورابا نیت شیطانى در مجلس شرکت مى کرد, باز دارندهء وى از افکار شیطانى چه بود؟
و دربارهء عثمان گفت : تو اگر خلیفه شوى , بنى امیه و بنى ابى معیا را بر دوش مردم سوار مى کنى و... آیا فردى که چنین روحیه اى دارد و بنابر تعصب خویشاوندى از حق منحرف مى شود شایستگى دارد که عضو شوراى خلافت گردد و یا براى امت خلیفه اى تعیین کند؟
7- خلیفه از کجا مى دانست که عثمان براى خلافت برگزیده خواهد شد و اقوام خود را بر دوش مردم سوار مى کند وروزى خواهد رسید که مردم بر ضد او قیام خواهند کرد؟ (و سپس از او خواست که در چنین لحظات از او یادى کند!).
خلیفه این تفرس یا غیب گویى را از کجا به دست آورده بود؟ آیا جز این است که اعضاى شوراى تعیین خلافت راچنان ترتیب داده بود که انتخاب عثمان و محرومیت على (ع ) را قطعى مى ساخت ؟
8- با تمام کنجکاوى که عمر در زندگى على (ع ) کرد نتوانست عیبى در او بجوید و فقط سخنى گفت که بعدها نیزعمرو عاص آن را بهانه کرد و گفت : على شوخ و مزّاح است . (5)
عمر سعهء صدر و گذشت امام (ع ) و ناچیز شمردن امور مادى از جانب آن حضرت را شوخ مزاجى تلّقى مى کرد.آنچه باید یک رهبر داشته باشد این است که در اجراى حق مصمم و در حفظ حقوق مردم با اراده باشد و امام على (ع ) مثل اعلاى این خصیصه بود; به طورى که خلیفهء دوم , خود به این حقیقت تصریح کرده و گفت : اگر تو زمام امور را دردست بگیرى مردم را بر حق آشکار و راه روشن رهبرى مى کنى .
9- چرا عمر براى عبد الرحمان بن عوف حقّ <وتو>قائل شد و گفت در صورت تساوى آراء, آن گروه مقدم باشد که عبدالرحمان در میان آنان است ؟
ممکن است گفته شود خلیفه چاره اى جز این نداشت . زیرا در صورت تساوى آراء باید مشکل تساوى حل مى شد و خلیفه با دادن حق وتو به عبدالرحمان این مشکل را بر طرف ساخت .
پاسخ این مطلب روشن است . زیرا دادن حق وتو به عبدالرحمان جز سنگین کردن کفه پیروزى عثمان نتیجهء دیگرنداشت . عبدالرحمان شوهر خواهر عثمان بود و قهراً در داورى خود عامل خویشاوندى را فراموش نمى کرد و حتى اگر, فرضاً شخص سلیم النفسى بود, پیوند خویشاوندى , به طور ناخودآگاه , اثر خود را بر نظر او مى گذاشت .
عمر براى رفع این مشکل مى توانست نظر گروه دیگرى را مرجع تصمیم نهایى و فصل الخطاب معرفى کند و بگویدکه اگر دو گروه به طور مساوى رأى آوردند, رأى نهایى با طرفى باشد که گروهى از یاران پاک پیامبر (ص ) با آن طرف موافق باشد, نه رأى عبدالرحمان , شوهر خواهر عثمان و فامیل سعد وقاص .
10- عمر, در حالى که از درد به خود مى پیچید, به حاضران در مجلس مى گفت : پس از من اختلاف نکنید و از دودستگى بپرهیزید, زیرا در این صورت خلافت از آن معاویه خواهد بود و حکومت را از شما خواهد گرفت . مع الوصف به عبدالرحمان حق وتو مى دهد که فامیل نزدیک عثمان است و عثمان و معاویه , هر دو میوهء درخت ناپاک بنى امیه هستند و خلافت عثمان مایهء استوارى حکومت معاویه پس از عثمان است .
شگفتا! خلیفه گاهى اموال فرمانداران را مصادر و آنان را از مقامشان عزل مى کرد, ولى هرگز دست به ترکیب حکومت معاویه نمى زد و او را در گردآورى اموال و تحکیم پایه هاى حکومت خود در شام آزاد مى گذاشت , با آنکه مى دانست او به صورت یک استاندار ساده , که روش بسیارى از استانداران وقت بود, انجام وظیفه نمى کرد و درباره اوکمتر از دربار نمایندگان قیصر و کسرى نبود.
آیا نمى توان گفت که زیر کاسه نیم کاسه اى بوده است و هدف از این کار, تحکیم موقعیت بنى امیه بوده که از پیش ازاسلام دشمن خونى بنى هاشم بودند؟ آرى , هدف این بود که اگر روزى بنى هاشم در مرکز اسلام (مدینه ) قدرتى پیداکردند و مردم به آنان گرویدند, یک قدرت خارجى نیرومند پیوسته مزاحم آنها باشد, همچنان که شد.
11- عمر براى ابراز وارستگى خود مى گفت : به فرزندم عبدالله رأى ندهید, زیرا او حتى شایستگى ندارد که زن خود را طلاق دهد. ولى , با این همه , او را مستشار شورا قرار داد و گفت : هرگاه اعضاى شورا سه رأى مساوى داشتند,طرفین تسلیم نظر پیرم عبدالله شوند. ولى هرگز اجازه نداد حسن بن على و عبدالله بن عباس , عضو شورا یا مستشار] ّّاعضا باشند, بلکه گفت مى توانند در جلسه , به عنوان مستمع آزاد, شرکت کنند!(6)
12- اصولاً چه مى شد که عمر, مانند ابوبکر, على (ع ) را براى جانشینى انتخاب مى کرد و از این طریق جلو بسیارى از مفاسد را مى گرفت ؟
در آن صورت , بنى امیه , از معاویه گرفته تا مروان , نه قدرت سرکشى داشتند و نه جرأت و فرصت آن را. مسئلهء تیول و غارت بیت المال و تبعیض و سست اعتقادى مردم در نتیجهء رفتار دستگاه حاکمه و قوت گرفتن آداب و رسوم جاهلیت , که لگدمال اصول اسلام شده بود, نیز هیچ یک پیش نمى آمد.
نیروى فوق العادهء عقلى و جسمى و اخلاقى امام (ع ) و آن همه همت و شجاعت که در راه نفاق و شقاق یارانش تحلیل رفت , یکجا در راه توسعه و ترویج اصول ملکوتى و انسانى اسلام و جلب دل و جان اقوام و ملل مختلف به اسلام به کار مى رفت و مسلماً جهان و آدمى را سرنوشتى دیگر و آینده اى درخشانتر نوید و امید مى داد.(7)
13- شگفتا! عمر از یک طرف عبدالرحمان را یکتا مؤمنى مى خواند که ایمان او بر ایمان نیمى از مردم زمین سنگینى مى کند! و از طرف دیگر این سرمایه دار معروف قریش را <فرعون امت >مى نامد. (8) و حقیقت , به گواهى
تاریخ , آن است که عبدالرحمان بن عوف سرمایه دار و محتکر معروف قریش بود که پس از مرگ , ثروت هنگفتى به ارث گذاشت .
یک قلم از ثروت او این بود که هزار گاو و سه هزار گوسفند و صد اسب داشت , و منطقهء <جرف >مدینه را با بیست گاو آب کش زیر کشت مى برد.
او داراى چهار زن بود و هنگامى که مرد به هر یک از زنانش هشتاد هزار دینار ارثیه رسید و این مبلغ یک چهارم ازیک هشتم ثروت او بود که به زنان وى رسید. وقتى یکى از زنان خود را در حال بیمارى طلاق داد, ارثیهء او را با 83هزاردینار مصالحه کرد.(9)
آیا مى توان گفت که ایمان چنین کسى بر ایمان نیمى از مردم روى زمین برترى دارد؟
14- عبدالرحمان در انتخاب عثمان از در حیله وارد شد. نخست به على (ع ) پیشنهاد کرد که طبق کتاب خدا و سنت پیامبر و روش شیخین رفتار کند; در حالى که مى دانست روش شیخین , در صورت مطابقت با قرآن و سنت پیامبر, براى خود امر جداگانه اى نیست , و در صورت مخالفت با آن , ارزشى نخواهد داشت . مع الوصف اصرار داشت که بیعت على (ع ) بر این سه شرط استوار باشد و مى دانست که امام على (ع ) از پذیرش شرط آخر سر باز خواهد زد.لذا وقتى آن حضرت دست رد بر چنین شرطى زد, عبدالرحمان موضوع را با برادر زن خود عثمان در میان نهاد, و اوفوراً پذیرفت .
15- حکومت براى امام (ع ) وسیله بود نه هدف ; در حالى که براى رقیب او هدف بود نه وسیله .
اگر امام (ع ) به خلافت از همان دید مى نگریست که عثمان , بسیار آسان بود که در ظاهر شرط فرزند عوف را بپذیردولى در عمل از آن شانه خالى کند. اما آن حضرت چنین کارى نکرد, زیرا او هرگز حقى را از طریق باطل نمى طلبید.
16- امام (ع ), از همان نخست , از دسیسهء خلیفهء دوم و از منویات کاندیداها آگاه بود. لذا وقتى از ترکیب و شرایطشورا آگاه شد, به عموى خود عباس گفت : این بار نیز ما از خلافت محروم شدیم . نه تنها امام از این نتیجه آگاه بود, بلکه جوانى مانند عبدالله بن عباس نیز وقتى از ترکیب اعضاى شورا مطلع شد گفت : عمر مى خواهد که عثمان خلیفه شود.(10)
17- عمر به محمد بن مسلمه دستور داد که اگر اقلیت با اکثریت توافق نکردند فوراً اعدام شوند و اگر جناح مساوى شورا با جناحى که عبدالرحمان در آن قرار دارد موافقت نکردند, فوراً کشته شوند و اگر کاندیداها در ظرف سه روز درتعیین جانشین به توافق نرسیدند همگى از دم تیغ بگذرند و... .
باید در برابر چنین اخطارهایى گفت : آفرین بر این حریت ! در کجاى جهان اگر اقلیتى در برابر اکثریت قرار گرفت بایدقتل عام شود؟!
زمام جامعهء اسلامى را, ده سال تمام , چنین مرد سنگدلى در دست گرفته بود که نه تدبیر صحیحى داشت و نه عاطفه و مروت انسانى و لذا مردم در مورد او مى گفتند:
<درة عمر اهیب من سیف حجاج >.
تازیانهء عمر مهیبتر از شمشیر حجاج بود.
انتخاب عثمان براى خلافت آنچنان به بنى امیه پرو بال بخشید و آن قدر قدرت و جرأت داد که ابوسفیان , که با عثمان از یک تیره و خانواده بود, روزى به احد رفت و قبر حمزه , سردار بزرگ اسلام , را که در نبرد با ابوسفیان و یارانش کشته شده بود, زیر لگد گرفت و گفت : اب یعلى , برخیز و ببین که آنچه ما بر سر آن مى جنگیدیم به دست ما افتاد.(11)
در یکى از روزهاى نخست از خلافت عثمان که اعضاى خانواده در منزل او گرد آمده بودند, همین پیر ملحد رو به حاضران گرد و گفت :
خلافت را دست به دست بگردانید و کارگزاران خود را از بنى امیه انتخاب کنید, زیرا جز فرمانروایى هدف دیگرنیست ; نه بهشتى هست و ته دوزخى !(12)


1- الامامة و السیاسة, ج 1 ص 12 شرح نهج البلاغهء ابن ابى الحدید, ج 2 ص 5
2- نام ابوبکر است , الامامة و السیاسة, ج 1 ص 88
3- تاریخ یعقوبى , ج 2 ص 106 کامل ابن اثیر, ج 2 ص 168 تاریخ جرجى زیدان , ترجمهء جواهر الکلام , ج 1 ص 159عد.
4- نقش وعاظ در اسلام , ص 84
5- تاریخ جرجى زیدان , ج 4 ص 35
6- النص و الاجهاد, ص 60 اجتهاد در مقابل نص (مترجم ), ص 275
7- مروج الذهب , ج 1 ص 42
8- الامامة و السیاسة, ج 1 ص 22
9- تمام مطالب مذکور دربارهء شورا از شرح نهج البلاغهء ابن ابى الحدید (ج 1 صص 188ـ 185 نقل و تلخیص شده است .
10- <لا تدع امة محمد بلا راع استخلف علیهم و لا تدعهم بعدک هملا فانى اخشى علیهم الفتنة>الغدیر (ج 7 ص 133 چاپ بیروت , به نقل از الامامة و السیاسة (ج 1 ص 22.
11- این حدیث به صورت متواتر از طریق محدثان اهل تسنن نقل شده است . به کتاب الغدیر (ج 3 ص 156تا 159طبع نجف و 176تا 180چاپ بیروت ) مراجعه فرمایید.
12- ر.ک . الغدیر, ج 9 ص 25 ط نجف .
13- محدثان فریقین این حدیث را به اتفاق نقل کرده اند و ما در کتاب شخصیتهاى اسلامى شیعه , ص 220مدارک آن راآورده ایم .
14- امام (ع ) این تهمت را از عمرو عاص نقل کرده و چنین پاسخ مى گوید: <عجبا لابن النابغة یزعم لا هل اشام ان فى دعابة وانى امر تلعابة... لقد قال باطلاً و نطق آثماً>ر. ک : نهج البلاغه , خطبهء 82
15- تاریخ یعقوبى , ج 2 ص 112 الامامة و السیاسة, ج 1 ص 24
16- اقتباس از: مرد نامتناهى , ص 144
17- الامامة و السیاسة, ج 1 ص 24
18- الغدیر, ج 8 ص 291 چاپ نجف و صفحهء 284چاپ لبنان .
19- کامل ابن اثیر, ج 2 ص 45 شرح نهج البلاغهء ابن ابى الحدید, ج 13 ص 93
20- نقش وعاظ در اسلام , ص 151
21- الاستیعاب , ج 2 ص 290


Check PageRank