X
تبلیغات
رایتل
یکشنبه 22 دی‌ماه سال 1387 @ 01:10 ق.ظ

ام الخیر باقیه بنت حریش در مواجهه با معاویه

ام الخیر باقیه بنت حریش در مواجهه با معاویه

عمر رضا کحاله گوید: وى از صاحبان فصاحت و بلاغت بود، پس از آنکه معاویه براى والى خود در کوفه نوشت که ام الخیرینت حریش را نزد من فرست بر معاویه وارد شد... معاویه به اطرافیانش گفت: کدام یک از شما سخن ام الخیر را به یاد دارد؟ مردى گفت: من آن را به یاد دارم اى امیر مؤمنان که وى جامه‏اى زبیدى پر حاشیه به تن داشت و بر شترى خاکسترى رنگ سوار بود و پیراون او را گرفته بودند، او در حالى که تازیانه‏اى که رشته‏هایش وا تابیده بود در دست داشت مانند شتر نر خشمگین فریاد مى‏زد:

«اى مردم، از پروردگارتان پروا کنید که زلزله قیامت حادثه هولناکى است. خداوند حق را واضح و دلیل را آشکار و راه را روشن و نشانه را بلند نموده و شما را در تاریکى مبهم و کور و شب تار و سیاه رها نساخته است، پس به کجا مى‏روید خداى رحمتتان کند؟آیا از امیر مؤمنان مى‏گریزید یا از جنگ؟ یا از اسلام رو گردان شده‏اید یا از حق برگشته‏اید؟ مگر نشنیدید که خداوند مى‏فرماید: و محققا شما را مى‏آزماییم تا مجاهدان و صابران از شما را باز شناسیم و اخبار (و اعمال) شما را آشکار کنیم».

سپس سر به آسمان برداشت و گفت: «خداوندا، صبر و شکیبایى کم شده، یقین سست گشته، رغبت‏ها پراکنده شده و ـاى پروردگار ـزمام دلها به دست توست پس کلمه (این است) را بر اساس تقوا گرد آر و دلها را بر هدایت الفت ده و حق را به اهلش باز گردان. خدا شما را رحمت کند به سوى امام عادل، وصى با وفا و صدیق اکبر بشتابید که این جنگ بر اساس کینه‏هاى بدر و احد و جاهلیت است که معاویه از غفلت مردم استفاده کرده و آنها را بهانه حمله و شورش قرار داده تا انتقام خونهاى ریخته شده فرزندن عبد شمس را بگیرد»....

خدا شما را رحمت کند، کجا مى‏روید و از امامى دست بر مى‏دارید که پسر عموى رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم و همسر دختر او و پدر فرزندان اوست، همو که از سرشت پیامبر آفریده شده و از چشمه او جوشیده و پیامبر او را راز دار خود ساخته و دروازه شهر (علم) خود قرار داده و دوستى او را به مسلمانان گوشزد نموده و منافقان را از دشمنى او آگاه کرده، کسى که خداوند پیوسته او را به یارى خود تأیید مى‏نمود و او هم بر راه پهناور استقامت حرکت مى‏کند و هرگز در خوشى عیش و نوش درنگ نمى‏کند، همو که فرقها را شکافت و بتها را شکست، آن گاه که نماز خواند و مردم هنوز مشرک بودند و فرمان خدا برد و مردم هنوز در شک و تردید به سر مى‏بردند، و پیوسته چنین بود تا مبارزان بدر را کشت، و جنگجویان احد را به خاک سیاه نشاند، و جمعیت هوازان را پراکنده ساخت، وقایعى که در دلهاى گروهى تخم نفاق و ارتداد و ستیزندگى را کاشت. من کوشیدم تا آنچه باید بگویم و گفتم و خیر خواهى را به نهایت رساندم، و توفیق به دست خداست و سلام و رحمت و برکات خدا بر شما باد».

آروى بنت حارث بن عبد المطلب

ابن عبد البر گوید: اروى دختر حارث بن عبد المطلب در سن پیرى و کهنسالى بر معاویه وارد شد. تا چشم معویه به او افتاد گفت: خوش آمدى اى عمه، حالت در نبود ما چگونه است؟ گفت : اى برادر زاده، تو نعمت را نا سپاسى کردى و با پسر عمویت به بدى مصاحبت نمودى، نامى را که شایسته آن نیستى بر خود نهادى و چیزى را که حق تو نبود گرفتى بدون آنکه به خاطر دین خود و پدرانت باشد و یا سابقه‏اى در اسلام داشته باشید، پس از آ نکه به رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم کافر بودید و خدا رهره‏تان را نابود کرد و چهره‏هاتان را به خاک ذلت افکند و حق را به اهلش باز گرداند گر چه مشرکان نا خوش داشتند، و این کلمه ما بود که فراتر بود و پیامبرمان صلى الله علیه و آله و سلم یارى داده شد. اما شما پس از او بر ما ولایت یافتید و دلیل خود را نزدیکى و خویشى با رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم مى دانستید در صورتى که ما به پیامبر از شما نزدیکتریم و به امر حکومت سزاوارتر، و از آن پس ما در میان شما مانند بنى اسرائیل در میان فرعونیان بودیم و على بن ابى طالب رحمه الله پس از پیامبران به منزله هارون نسبت به موسى بود، پس سر انجام ما بهشت و سر انجام شما دوزخ است.

عمرو عاص گفت: ساکت باش اى پیرزن گمراه و زبان کوتاه کن عقلت پریده است، زیرا شهادت یک نفره تو پذیرفته نمى‏شود.

اروى گفت: تو دیگر چه مى‏گویى اى زنا زاده، تو که مادرت در مکه از زنان آوازه خوان مشهور و گران قیمت‏ترین آنها بود، به اندازه دهانت حرف بزن و به کار خود پرداز و فضولى نکن، به خدا سوگند که تو در میان قریش از شرافت اصالت خانوادگى برخوردار نیستى، زیرا پنج نفر از قریش بر سر تو دعوا داشتند و هر کدام خود را پدر تو مى‏دانستند، از مادرت پرسیدند، گفت: همگى به من در آمده‏اند، بنگرید به هر کدام شبیه‏تر است او را فرزند او بدانید، و چون شباهت عاص بن وائل داشتى تو را به او ملحق ساختند.

مروان گفت: اى پیرزن بس کن، و به کارى که براى آن آمده‏اى پرداز. اروى گفت: اى پسر زن بدکاره تو دیگر چه مى‏گویى؟آن گاه رو به معاویه نمود و گفت: به خدا سوگند این تویى که اینها را بر من جرأت داده‏اى‏و این مادر توست که در قتل حمزه گفت:

نحن جزیناکم بیوم بدر
و الحرب ذات سعر
ما کان لی عن عتبة من صبر
فشکر وحشی علی دهری‏
حتى ترم أعظمی فی قبری

«ماییم که انتقام روز بدر را از شما گرفتیم و آتش این جنگ پس از آن جنگ بر افروخت».

«من نمى‏توانستم در کشته شدن عتبه صبر کنم، از این رو همه عمر سپاسگزار وحشى (قاتل حمزه) هستم تا استخوانهایم در قبر بپوسد».

عمر رضا کحاله گوید:معاویه به مروان و عمرو گفت: واى بر شما، شما مرا در معرض بد گویى او در آوردید و سبب شدید تا سخنان نا خوشایندى از او بشنوم.

آن گاه به اروى گفت: اى عمه، به حاجتت پرداز و دست از افسانه‏هاى زنانه بردار. اروى گفت: اى عمه، به حاجتت پرداز و دست از افسانه‏هاى زنانه بردار. اروى گفت: دستور ده سه تا دو هزار دینار به من بدهند. معاویه گفت: با دو هزار دینار اول چه خواهى کرد؟ گفت : مى‏خواهم چشمه‏اى پر آب در زمینى نرم و هموار بخرم تا براى فرزندان حارث بن عبد المطلب باشد. معاویه گفت: خوب جایى خرج مى‏کنى، با دو هزار دینار دوم چه خواهى کرد؟ گفت: مى‏خواهم جوانان عبد المطلب را به ازدواج همسران شایسته‏شان در آورم. معاویه گفت: خوب جایى خرج مى کنى، با دو هزار دینار دیگر چه خواهى کرد؟ گفت:مى‏خواهم سختى زندگى در مدینه را پشت سر گذارم و به زیارت خانه خدا روم.

معاویه گفت: خوب جایى خرج مى‏کنى، به دیده منت، همه را به تو خواهم داد.

سپس گفت: هان، به خدا سوگند اگر على بود این مال را به تو نمى‏داد.. اروى گفت: راست گفتى، على امانت را ادا کرد و به امر خدا عمل نمود و تو امانت را ضایع گذاردى و در مال خدا خیانت ورزیدى، مال خدا را به غیر مستحق آن دادى در صورتى که خداوند در کتاب خود حقوق را براى اهل آن واجب نموده و آن را بیان داشته است و تو آن را نگرفتى و عمل نکردى، اما على ما را به گرفتن حقى که خداوند بر ایمان واجب نموده فرا خواند و به جنگ با تو سرگرم شد و از تنظیم امور و قرار دادن هر چیزى به جاى خود باز ماند، من هم مال تو را از تو نخواسته‏ام که بر من منت مى‏نهى بلکه پاره‏اى از حق خودمان را خواسته‏ام و گرفتن چیزى جز حق خود را روا نمى‏داریم، آیا از على نام مى‏برى؟ خداوند دهانت را بشکند و داراییت را نابود سازد!آن گاه صدا به گریه بلند کرد و گفت:

ألا یا عین و یحک أسعدینا
ألا و ابکی أمیر المؤمنینا
رزینا خیر من رکب المطایا
و فارسها و من رکب السفینا
و من لبس النعال او احتذاها
و من قرأ المثانی و المئینا
إذا استقبلت وجه أبی حسین‏
رأیت البدر راع الناظرینا
و لا و الله لا أنسى علیا
و حسن صلاته فی الراکعینا
أ فی الشهر الحرام فجعتمونا
بخیر الناس طرا أجمعینا

«هان، اى دیده ما را در گریه یارى ده و بر امیر مؤمنان اشک بریز».

«ما به مصیبت مردى دچار شدیم که بهترین سواران بر چهارپایان و کشتى بود».

«و بهترین کسانى بود که کفش پوشیده و بهترین کسانى که سوره‏هاى بلند و کوتاه قرآن را خوانده‏اند».

«چون با چهره پدر حسین روبرو مى‏شدم ماه شب چهارده را مى‏دیدم که بینندگان را شگفت زده مى‏کند».

«نه، به خدا سوگند هیچ گاه على و نماز نیکوى او را در میان نمازگزاران فراموش نمى‏کنم» .

«آیا در ماه حرام ما را به مصیبت مردى نشاندید که بهترین همه مردم بود»؟!

معاویه دستور داد شش هزار دینار به او بدهند و گفت: اى عمه، اینها را در هر چه دوست دارى هزینه کن.

و در روایت دیگرى است که معاویه به او گفت: اى عمه، خدا از گذشته‏ها گذشت، اى خاله حاجتت را بگو. اروى گفت: من به تو حاجتى ندارم، و از نزد معاویه بیرون رفت. معاویه به مجلسیان خود گفت: به خدا اگر همه افرادى که در مجلس من هستند با او سخن مى‏گفتند هر کدام را پاسخ تازه‏اى مى‏داد، و زنان بنى هاشم از مردان تیره‏هاى دیگر شیرین زبان‏تر و زبان آور ترند.

Check PageRank