X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل
جمعه 27 دی‌ماه سال 1387 @ 12:46 ق.ظ

قهرمان بى نظیر جنگ بدر

قهرمان بى نظیر جنگ بدر

نعره هاى جگر خراش مردى به نام ضمضم که گوشهاى شتر خود را بریده , بینى آن را شکافته , جهازش را برگردانده , ارونه نهاد بود, توجه قریش را به خود جلب کرد. او در حالى که پیراهن خود را از جلو و عقب چاک زده , بر پشت شترى که خون از گوش و دماغ آن مى چکید ایستاده بود و فریاد مى زد: مردم ! شترانى که حامل نافهء مشکند از طرف محمد و یاران او در خطرند. آنان مى خواهند همهء آنها را در سرزمین <بدر> مصادره کنند. به فریاد برسید! یارى کنید!
ناله ها و استغاثه هاى پیاپى او سبب شد که تمام دلاوران و جوانان قریش خانه و محل کار و کسب خود را ترک گویندو دور او را بگیرند. وضع رقت بار شتر وزارى و التماس ضمضم عقل را از سر مردم ربود و زمام کار را به دست احساسات سپرد. اکثر مردم تصمیم گرفتند که شهر مکه را براى نجات کاروان قریش به سوى بدر ترک کنند.
پیامبر عالیقدر برتر و بالاتر از آن بود که به مال و منال کسى چشم بدوزد و اموال گروهى ارا بى جهت مصادره کند.اما چه شده بود که وى چنین تصمیمى گرفته بود؟
انگیزهء رسول اکرم (ص ) براى این کار دو چیز بود:

قریش بدانند که راههاى بازرگانى آنها در اختیار نیروهاى اسلام قرار گرفته است و اگر آنان از نشر و تبلیغ اسلام مانع شوند و آزادى بیان را از مسلمانان سلب کنند شریانهاى حیاتى آنان به وسیلهء نیروهاى اسلام بریده خواهد شد.زیرا گوینده هر قدر قوى باشد و هر چه اخلاص واستقامت ورزد, تا از آزادى بیان و تبلیغ برخوردار نشود به طورشایسته نخواهد توانست انجام وظیفه کند.
در محیط مکه , قریش بزرگترین مانع براى تبلیغ اسلام و توجه مردم به آیین یکتاپرستى بودند. آنان به تمام قبایل اجازه مى دادند که در ایام حج وارد مکه شوند, ولى رهبر عالیقدر اسلام و مسلمانان از ورود به مکه و حوالى آن کاملاًممنوع بودند و حتى اگر بر او دست مى یافتند او را مى کشتند. در صورتى که در ایام حج مردم از تمام نقاط حجاز دراطراف خانهء خدا گرد مى آمدند و این ایام بهترین فرصت براى تبلیغ توحید و آیین پاک الهى بود.
گروهى از مسلمانان که به عللى نتوانسته بودند مکه را به عزم مدینه ترک کنند پیوسته مورد آزار قریش بودند واموال آنان و کسانى که مهاجرت کرده بودن اما موفق به انتقال دارایى خود نشده بودن همواره از طرف قژیش تهدیدمى شد. پیامبر (ص ) با اقدام به مصادرهء کالاى کاروان قریش مى خواست گوشمالى سختى به آن گروه بدهد که هر نوع آزادى را از مسلمانان سلب کرده بودن و پیوتسه به آنان آزار و اذیت روا مى داشتند و در مصادرهء اموالشان پروایى نداشتند.
از الین جهت , پیامبر در ماه رمضان سال دوم هجرى با 313نفر براى مصادرهء اموال و کالاهاى کاروان قریش ازمدینه خارج شد و در کنار چاههاى بدر توقف کرد. کاروان بازرگانى قریش از شام به سوى مکه باز مى گشت و در مسیرخود از دهکدهء بدر عبور مى کرد.
ابوسفیان سرپرست کاروان که از تصمیم پیامبر آگاه شده بود موضوع را به سران قریش در مکه به وسیلهء ضمضم گرزاش داد و او را براى ابلاغ پیام خویش به سران قریش اجیر کرد تا به کمک کاروان بشتابند. صحنه اى که ضمضم پدید آورد سبب شد که دلاوران و جنگجویان قریش براى نجات کاروان برخیزند و از طریق نبرد به کار پایان دهند.
قریش با نهصد نفر نظامى کار آزموده و جنگ دیده و مجهزا با مدرنترین اسلحهء روز به سوى بدر حرکت کردند, اماپیش از رسیدن به مقصد به وسیلهء فرستادهء دیگر ابوسفیان آگاه شدند که کاروان مسیر خود را عوض کرده , از یک راه انحرافى از تیررس مسلمانان خارج شد, خود را نجات داده است . با این وصف , آنان براى سرکوبى اسلام جوان به راه خود ادامه داد و بامداد روز هفدهم رمضان سال دوم هجرى از پشت تپه اى به دشت بدر سرازیر شدند.
مسلمانان در گذرگاه شمالى بدر در سرازیرى دره (العدوة الدنیا>  موضع گرفته , در انتظار عبور کاروان بودند که ناگهان گزارش رسید که دلاوران قریش براى حفظ کالاهاى بازرگانى از مکه خارج شده اند و در نقطهء مرتفى دره <العدوةالقصوى >  فرود آمده اند.
پیام پیامبران با انصار, پیام دفاعى بود نه جنگى . آنان با پیامبر در عقبه تعهد کرده بودن که اگر دشمن بر مدینه یورش آورد از وجود پیامبر دفاع کنند نه اینکه با دشمن او در بیرون مدینه بجنگند. لذا رسول اکرم (ص ) در یک شوراى نظامى که مرکب از جوانان انصار و گروهى از مهاجران بود به نظر خواهى عمومى مبادرت کرد. نظراتى که در این شورا مطرح شد از یک سو شجاعت و سلحشور عده اى و از سوى دیگر جبن و زبونى عدهء دیگرى را منعکس ساخت .
 ونخست ابوبکر برخاست و گفت :
بزرگان و دلاوران قریش در تجهیز این ارتش شرکت جسته اند و هیچ گاه قریش به آیینى ایمان نیاورده اند و لحظه اى خوار و ذیل نشده اند. ما هرگز با آمادگى کامل بیرون نیامده ایم. یعنى مصلحت این است که از این راه به سوى مدینه
عمر نیز برخاست و سخنان دوست خود را بازگو نمود.
در این هنگام مقداد برخاست و گفت :
به خدا سوگند ما همچون بنى اسرائیل نیستیم که به موسى بگوییم : <اى موسى تو و پروردگارت بروید جهاد کنید وما در اینجا نشسته ایم >. ما عکس آن را مى گوییم . تو در ظل عنایات پروردگار خود جهاد کن , ما نیز در رکاب تو نبردمى کنیم .
طبرى مى نویسد: هنگامى که مقداد برخاست سخن بگوید چهرهء پیامبر از خشم (نسبت به سخنان دو نفر گذشته )بر افروخته بود, ولى وقتى سخنان مقداد با نوید کمک به پایان رسید چهرهء آن حضرت باز شد .
سعد معاذ نیز برخاست و گفت :
هرگاه شما گام در این دریا (اشاره به بحرا احمر) نهید ما نیز پشت سرتان گام در آن مى گذاریم . به هر نقطه اى که مصلحت مى دانید ما را سوق دهید.
در این موقع آثار سرور و خرسندى در چهرهء پیامبر آشکار شد و به عنوان نوید به آنان گفت : من کشتارگاه قریش رامى نگرم . سپس سپاه اسلام به فرماندهى پیامبر (ص ) به راه افتاد و در نزدیکى آبهاى بدر موضع گرفت .

کتمان حقیقت
گروهى از تاریخ نویسان , مانند طبرى و مقریزى , کوشیده اند که چهرهء حقیقت را با پردهء تعصب بپوشانند و حاضرنشده اند متن گفتگوى شیخین را با پیامبر (ص ) به نحوى که واقدى در مغازى خود آورده است نقل کنند, بلکه مى گویند: ابوبکر برخاست و نیکو سخن گفت و همچنین عمر برخاست و نیکو حرف زد!
ثولى باید از این دو نویسندهء نامى تاریخى پرسید که هرگاه آنان در آن شورانیکو سخن گفته اند چرا از نقل متن سخنان آنان سر باز مى زنند, در صورتى که مذاکرهء مقداد و سعد را با تمام جزئیات نقل مى کنند؟ اگر آنان نیکو سخن گفتند چراچهرهء پیامبر از سخنان آنان درهم شد, چنانکه طبرى خود به آن تصریح مى کند؟
اکنون وقت آن رسیده است که موقعیت حضرت على (ع ) را در این نبرد بررسى کنیم .

صفوف حق و باطل در برابر هم صف آرایى مسلمانان و دلاوران قریش آغاز شد و چند حادثهء کوچک آتش جنگ را شعله ور کرد. در آغاز, نبردهاى تن به تن در گرفت . سه نفر به نامهاى عتبه پدر هند (همسر ابوسفیان ) و برادر بزرگ او شیبه و ولید فرزند عتبه غرش کنان به وسط میدان آمده و هماورد طلبیدند. نخست سه نفر از دلاوران انصار براى نبرد با آنان وارد میدان شدند و خودرا معرفى کردند, اما دلاوران مکه از جنگ با آنان خوددارى کردند و فریاد زدند: <یا محمد اخرج الینا اکفاءنا من قومنا>یعنى افرادى که از اقوام ما و همشأن ما باشند براى جنگ با ما بفرست . رسول خدا به عبیدة بن حارث بن عبد المطلب و حمزه و على (ع ) دستور داد برخیزند و پاسخ دشمن را بدهند. سه افسر عالیقدر اسلام با صورتهاى پوشیده روانه ءرزمگاه شدند. هر سه دلاور خود را معرفى کردند و عتبه هر سه را براى مبارزه پذیرفت و گفت : همگى همشأن ماهستید.
در اینجا برخى از مورخان , مانند واقدى , مى نویسند:
هنگامى که سه جوان از دلاوران انصار آمادهء رفتن به میدان شدند خود پیامبر آنان را از مبارزه با داشت و نخواست که در نخستین نبرد اسلام انصار شرکت کنند و ضمناً به همهء افراد رسانید که آیین توحید در نظر وى به قدرى ارجمنداست که حاضر شده است عزیزترین و نزدیکترین افراد خود را در این جنگ شرکت دهد. از این حیث رو کرد به بنى هاشم و گفت : برخیزید و با باطل نبرد کنید; آنان مى خواهند نور خدا را خاموش سازند.
 برخى مى گویند در این نبرد هر یک از رزمندگان در پى هماورد همسال خود رفت . جوانترین آنان على (ع ) با ولیددایى معاویه , متوسط آنان , حمزه , با عتبه جد مادرى معاویه , و عبیده که پیرترین آنان بود با شیبه شروع به نبرد کردند.];ّولى ابن هشام مى گوید که شبیه هماورد حمزه و عتبه طرف نبرد عبیده بوده است . اکنون ببینیم کدام یک از این دو نظر صحیح است .

 با در نظر گرفتن دو مطلب حقیقت روشن مى شود:
1 مورخان مى نویسند که على و حمزه هماوردان خود را در همان لحظه هاى نخست به خاک افکندند, ولى ضربات میان عبیده و هماورد او رد و بدل مى شد و هر یک دیگرى را مجروح مى کرد و هیچ کدام بر دیگرى غالب نمى شد. على و حمزه پس از کشتن رقیبان خود به کمک عبیده شتافتند و طرف نبرد او را کشتند.
2 امیر مؤمنان در نامه اى که به معاویه مى نویسد چنین یادآورى مى کند:<و عندى السیف الذى اعضضته بجدک وخالک و اخیک فى مقام واحد>  یعنى شمشیرى که من آن را در یک روز بر جد تو (عتبه پدر هند مادر معاویه ) ودایى تو (ولید فرزند عتبه ) و برادرت (حنظله ) فرود آوردم در نزد من است . یعنى هم اکنون نیز با آن قدرت مجهزهستن .
و در جالى دیگر مى فرماید: <قد عرفت مواقع نضالها فى اخیک و خالک و جدک و ما هى من الظالمین ببعید>
یعنى تو اى معاویه مرا با شمشیر مى ترسانى ؟ حال آنکه از جایگاههاى فرود آمدن شمشیر من بر برادر و دایى و جدخود آگاه هستى و مى دانى که همه را در یک روز از پاى در آوردم .
از این دو نامه به خوبى استفاده مى شود که حضرت امیر (ع ) در کشتن جد معاویه دست داشته است و از طرف دیگر مى دانیم که حمزه على هر کدام طرف مقابل خود را بدون درنگ به هلاکت رسانده اند. هرگاه حمزه طرف جنگ عتبه (جد معاویه ) باشد دیگر حضرت امیر نمى تواند بفرماید: <اى معاویه جد تو زیر ضربات شمشیر من از پاى درآمد>به ناچار باید گفت که شبیه طرف نبرد حمزه بود و عتبه هماورد عبیده بوده است که حمزه و حضرت على پس از کشتن مبارزان خود به سوى او رفتند و او را از پاى درآوردند.

Check PageRank