X
تبلیغات
نماشا
رایتل
سه‌شنبه 15 بهمن‌ماه سال 1387 @ 02:55 ق.ظ

حضرت على (ع ) و مشاوره های سیاسى

حضرت على (ع ) و مشکلات سیاسى خلیفهء اول

معرفیهاى جامع پیامبر گرامى (ص ) از امیر مؤمنان (ع ) در حضور صحابه و یاران خود سبب شد که على (ع ) پس ازدرگذشت پیامبر (ص ) مرجع فکرى و علمى امت شناخته شود. حتى گروهى که پس از رحلت پیامبر, على (ع ) را ازصحنهء خلافت کنار گذاشتند, در مشکلات علمى و عقیدتى و حتى سیاسى , دست نیاز به سوى آن حضرت دراز کرده ,از او کمک مى گرفتند.
استمداد خلفا از امام (ع ) از مسائل مسلم تاریخى است که با انبوهى از مدارک قطعى همراه است و هیچ فردمنصفى نمى تواند آن را انکار کند. و این خود حاکى است که على (ع ) اعم امت به کتاب وسنت و اصول و فروع ومصالح سیاسى اسلام بود. فقط نویسندهء کتاب <الوشیعه > این حقیقت تاریخى را با کنایه و اشاره انکار کرده , خلیفهء دوم را, بر خلاف دهها مدارک تاریخى , افقه و اعلم صحابه خوانده است .(1)
ما فعلاً با این سخن کارى نداریم , زیرا موارد فراوانى که خلیفهء دوم در آنها دست نیاز به سوى على (ع ) دراز کرده درتاریخ ضبط شده است که مى تواند پاسخگوى این پندار بى پایه باشد. پس چه بهتر که به جاى پاسخگویى , مواردى ازاستمدادهاى علمى و سیاسى هر یک از خلفا از امیرالمؤمنین (ع ) را یادآور شویم .

 مطالب زیر را در ادامه مطلب بخوانید:

حضرت على (ع ) و مشکلات علمى و سیاسى ابوبکر 

جنگ با رومیان  

مناظره با دانشمندان بزرگ یهود 

داورى حضرت على (ع ) دربارهء یک مرد شرابخوار  

حضرت على (ع ) و مشاوره هاى سیاسى خلیفهء دوم 

مشورت در فتح بیت المقدس 

تعیین مبدأ تاریخ اسلام 

حضرت على (ع ) یگانه مرجع فتوا در عصر خلیفهء دوم 

حضرت على (ع ) و مشکلات علمى و سیاسى ابوبکر

تاریخ گواهى مى دهد که خلیفهء اول در مسائل سیاسى , معارف و عقاید, تفسیر قرآن و احکام اسلام به على (ع )مراجعه مى کرد و از راهنماییهاى آن حضرت کاملاً بهره مى برد. در اینجا نمونه هایى ذکر مى شود.

جنگ با رومیان

یکى از دشمنان سرسخت حکومت جوان اسلام امپراتورى روم بود که پیوسته مرکز حکومت اسلام را از جانب شمال تهدید مى کرد. پیامبر گرامى (ص ) تا آخرین ساعات زندگى خود از اندیشهء خطر روم غافل نبود. در سال هفتم هجرت گروهى را به فرماندهى جعفر بن ابى طالب روانهء کرانه هاى شام کرد, ولى سپاه اسلام با از دست دادن سه فرماندهء خود, بدون اخذ نتیجه , به مدینه بازگشت . براى جبران این شکست , پیامبر اکرم (ص ) در سال نهم با سپاهى گران عازم <تبوک > شد, ولى بدون آنکه با سپاه دشمن روبرو گردد به مدینه بازگشت . این سفر نتایج درخشانى داشت که در تاریخ مذکور است . مع الوصف , خطر حملهء روم همیشه خاطر پیامبر را به خود مشغول مى داشت و به همین جهت ,آن حضرت در آخرین لحظه هاى زندگى , که در بستر بیمارى بود, سپاهى از مهاجرین و انصار ترتیب داد که رهسپارکرانه هاى شام شوند. ولى این سپاه , به عللى مدینه را ترک نگفت , و پیامبر (ص ) درگذشت در حالى که سپاه اسلام درچند کیلومترى مدینه اردو زده بود.
پس از درگذشت پیامبر (ص ) و پس از آنکه فضاى سیاسى مدینه , که دچار بحران شده بود, به آرامش گرایید وابوبکر زمام امور را به دست گرفت , خلیفه در اجراى فرمان پیامبر در نبرد با رومیان کاملاً دو دل بود. لذا با گروهى ازصحابه مشورت کرد و هر کدام نظرى دادند که او را قانع نساخت . سرانجام با على (ع ) به مشورت پرداخت و آن حضرت او را بر اجراى دستور پیامبر (ص ) تشویق کرد و افزود که اگر با رومیان نبرد کند پیروز خواهد شد. خلیفه ازتشویق امام (ع ) خوشحال شد و گفت : <فال نیکى زدى و به خیر بشارت دادى >.(2)ا

مناظره با دانشمندان بزرگ یهود

پس از درگذشت پیامبر اکرم (ص ) گروههایى از دانشمندان یهود و نصارا براى تضعیف روحیهء مسلمانان به مرکزاسلام روى مى آوردند و سئوالاتى را مطرح مى کردند. از جمله , گروهى از احبار یهود وارد مدینه شدند و به خلیفهء اول گفتند: در تورات چنین مى خوانیم که جانشینان پیامبران , دانشمندترین امت آنها هستند. اکنون که شما خلیفهء پیامبرخود هستید پاسخ دهید که خدا در کجاست . آیا در آسمانهاست یا در زمین ؟
ابوبکر پاسخى گفت که آن گروه را قانع نساخت , او براى خدا مکانى در عرض قائل شد که با انتقاد دانشمند یهودى ];س س ّگ روبرو گردید و گفت : در این صورت باید زمین خالى از خدا باشد!
در این لحظه حساس بود که على (ع ) به داد اسلام رسید و آبروى جامعهء اسلامى را صیانت کرد. امام با منطق استوارخود چنین پاسخ گفت :
<ان الله این الاین فلا این له ; جل ان یحویه مکان فهو فى کل مکان بغیر مماسة و لا مجاورة یحیط علما بما فیها و لا یخلوشىء من تدبیره >(3)
مکانها را خداوند آفرید و او بالاتر از آن است که مکانها بتوانند او را فرا گیرند. او در همه جا هست , ولى هرگز باموجودى تماس و مجاورتى ندارد. او بر همه چیز احاطهء علمى دارد و چیزى از قلمرو تدبیر او بیرون نیست .
حضرت على (ع ) در این پاسخ , به روشنترین برهان , بر پیراستگى خدا از محاط بودن در مکان , استدلال کرد ودانشمندان یهودى را آنچنان غرق تعجب فرمود که وى بى اختیار به حقانیت گفتار على (ع ) و شایستگى او براى مقام خلافت اعتراف کرد.
امام (ع ) در عبارت نخست خود (مکانها را خداوند آفرید...) از برهان توحید استفاده کرد و به حکم اینکه در جهان قدیم بالذاتى جز خدا نیست و غیر از او هر چه هست مخلوق اوست , هر نوع مکانى را براى خدا نفى کرد. زیرا اگر خدامکان داشته باشد باید از نخست با وجود او همراه باشد, در صورتى که هر چه در جهان هست مخلوق اوست و ازجمله تمام مکانها و از این رو, چیزى نمى تواند با ذات او همراه باشد. به عبارت روشنتر, اگر براى خدا مکانى فرض شود, این مکان باید مانند ذات خدا قدیم باشد و یا مخلوق او شمرده شود. فرض اول با برهان توحید و اینکه درعرصء هستى قدیمى جز خدا نیست سازگار نیست و فرض دوم , به حکم اینکه مکانى فرضى مخلوق خداست , گواه بر این است که او نیازى به مکان ندارد, زیرا خداوند بود و این مکان وجود نداشت و سپس آن را آفرید.
حضرت على (ع ) در عبارت دوم کلام خود (او در همه جا هست بدون اینکه با چیزى مماس و مجاور باشد) بریکى از صفات خدا تکیه کرد و آن این است که او وجود نامتناهى است و لازمهء نامتناهى بودن این است که در همه جاباشد و بر همه چیز احاطهء علمى داشته باشد, و به حکم اینکه جسم نیست تماس سطحى با موجودى ندارد و درمجاورت چیزى قرار نمى گیرد.
];س س ّچ آیا این عبارات کوتاه و پر مغز گواه بر علم گستردهء حضرت على (ع ) و بهره گیرى او از علم الهى نیست ؟
البته این تنها مورد نبوده است که امام (ع ) در برابر احبار و دانشمندان یهود دربارهء صفات خدا سخن گفته , بلکه درعهد دو خلیفهء دیگر و در دوران خلافت خویش نیز بارها با آنان سخن گفته است .
ابونعیم اصفهانى صورت مذاکرهء امام (ع ) را با چهل تن از احبار یهود نقل کرده است که شرح سخنان آن حضرت دراین مناظره نیاز به تألیف رساله اى مستقل دارد و در این مختصر نمى گنجد.(4)
شیوهء بحث امام على (ع ) با افراد بستگى به میزان معلومات و آگاهى آنان داشت . گاهى به دقیقترین برهان تکیه مى کرد و احیاناً با تشبیه و تمثیلى مطلب را روشن مى ساخت .

پاسخ قانع کننده به دانشمند مسیحى
سلمان مى گوید:
پس از درگذشت پیامبر, گروهى از مسیحیان به سرپرستى یک اسقف وارد مدینه شدند و در حضور خلیفه سؤالاتى مطرح کردند. خلیفه آنان را به حضور على (ع ) فرستاد یکى از سؤالات آنان از امام این بود که خدا کجاست . امام آتشى برافروخت و سپس پرسید: روى این آتش کجاست ؟ دانشمند مسیحى گفت : همهء اطراف آن , روى آن محسوب است و آتش هرگز پشت و رو ندارد. امام فرمود: اگر براى آتشى که مصنوع خداست طرف خاصى نیست , خالق آن , که هرگزشبیه آن نیست , بالاتر از آن است که پشت و رو داشته باشد; مشرق و مغرب از آن خداست و به هر طرف رو کنى آن طرف وجه و روى خداست و چیزى بر او مخفى و از او پنهان نیست .(5)
امام (ع ) نه تنها در مسائل فکرى و عقیدتى , اسلام و مسلمانان و در نتیجه خلیفه را کمک مى کرد, بلکه گاهى نیز که خلیفه در تفسیر مفردات و واژه هاى قرآن عاجز مى ماند به داد او مى رسید. چنان که وقتى شخصى از ابوبکر معنى لفظ<اب ّ> را در آیهء <و فاکهة و ابا متاعاً لکم و لا نعامکم >() سؤال کرد, ولى با کمال تحیر مى گفت : به کجا بروم اگر بدون آگاه ])3مک ى قرواــپ ع - سورهء عبس , آیات 31و 32 و میوه و اب را رویاندیم تا مایهء تمتع شما و چهار پایانتان باشد.
کلام خدا را تفسیر کنم .
چون خبر به على (ع ) رسید فرمود: مقصود از اب , همان علف و گیاه است .
اینکه لفظ اب در زبان عربى به معنى گیاه و علف است در خود آیه گواه روشن بر آن وجود دارد, زیرا پس از آیه <وفاکهة و ابا> بلافاصله مى فرماید: <متاعاً لکم و لا نعامکم >. یعنى : این دو, مایهء تمتّع شما و حیوانات شماست . آنچه مى تواند براى انسان مایهء تمتع باشد همان <فاکهه > است و آنچه مایهء لذت و حیات حیوان است <اب > است که قطعاًگیاه و علف صحراخواهد بود .

داورى حضرت على (ع ) دربارهء یک مرد شرابخوار

خلیفه اوّل نه تنها در کسب آگاهى از مفاهیم قرآن از امام على (ع ) استمداد مى جست , بلکه در احکام و فروع دین نیز دست نیاز به سوى آن حضرت دراز مى کرد.
مردى را که شراب خورده مأموران به نزد خلیفه آوردند تا حد شرابخوارى براى او جارى سازد. وى ادعا کرد که ازتحریم شراب آگاه نبوده ودر میان گروهى پرورش یافته که تا آن هنگام شراب را حلال مى دانسته اند. خلیفه در تکلیف خود متحیر ماند. فوراً کسى را روانهء حضور على (ع ) کرد و حل مشکل را از او خواست . امام فرمود:
باید دو نفر از افراد موثق دست این فرد شرابخوار را بگیرند و به مجالس مهاجرین و انصار ببرند و از آنان بپرسند که آیا تاکنون آیهء تحریم شراب را براى این مرد تلاوت کرده اند یا نه . اگر آنان شهادت دادند که آیهء تحریم شراب را به این مرد تلاوت کرده اند باید حد الهى را بر او جارى کرد و اگر نه , باید او را توبه داد که در آینده لب به شراب نزند و سپس رها ساخت .
خلیفه از دستور امام (ع ) پیروى کرد و سرانجام آن مرد آزاد شد.(6)
درست است امام که امام (ع ) در دوران خلافت خلفا سکوت کرد و مسئولیتى نپذیرفت , ولى هیچ گاه دربارهء اسلام و دفاع از حریم دین شانه خالى نکرد.
در تاریخ آمده است که رأس الجالوت (پیشواى یهودیان ) مطالبى را به شرح زیر از ابوبکر پرسید و نظر قرآن را از اوجویا شد:
1 ریشهء حیات و موجود زنده چیست ؟
جمادى که به گونه اى سخن گفته است چیست ؟
3 چیزى که پیوسته در حال کم و زیاد شدن است چیست ؟
چون خبر به امام (ع ) رسید فرمود:
ریشهء حیات از نظر قرآن , آب است .(7) جمادى که به سخن درآمده , زمین و آسمان است که اطاعت خود را از فرمان خدا ابراز کردند.(8) و چیزى که پیوسته در حال کم و زیاد شدن است شب و روز است .(9)
چنان که از این سخنان على (ع ) آشکار است امام معمولاً براى اثبات سخن خود به آیاتى از قرآن استناد مى کرد واین بر استوارى سخن او مى افزود.(10)

حضرت على (ع ) و مشاوره هاى سیاسى خلیفهء دوم

گسترش اسلام و حفظ کیان مسلمانان هدف بزرگ امام على (ع ) بود. از این رو, گرچه وى خود را وصى منصوص پیامبر (ص ) مى دانست و شایستگى و برترى او بر دیگران محرز بود, مع الوصف هر وقت گره اى در کار خلافت مى افتادبا فکر نافذ و نظر بلند خود آن را مش گشود. به این جهت مى بینیم که امام (ع ) در دوران خلیفهء دوم نیز مشاور وگرهگشاى بسیارى از مشکلات سیاسى و علیم و اجتماعى او بود. اینک به برخى از مواردى که عمر از راهنمایى على (ع ) در مسائل سیاسى استفاده کرده است اشاره مى کنیم :

مشورت در فتح ایران
در سال چهاردهم هجرى در سرزمین <قادسیه > نبرد سختى میان سپاه اسلام و ارتش ایران رخ داد که سرانجام به پیروزى مسلمانان انجامید و رستم فرخ زاده فرماندهء کل قواى ایران و گروهى از لشکریانش به قتل رسیدند. سراسراعراق به زیر نفوذ سیاسى و نظامى مسلمانلن در آمد و مدائن , که مقر حکومت شاهان ساسانى بود, در تصرف مسلمانان قرار گرفت و سران سپاه ایران به داخل کشور عقب نشینى کردند.
مشاوران و سران نظامى ایران بیم آن داشتند که سپاه اسلام کم کم پیشروى کند و سراسر کشور را به تصرف خود درآورد. براى مقابله با این حملهء خطرناک , یزدگردسوم , پادشاه ایارن , سپاهى متشکل از یکصد و پنجاه هزار نفر به فرماندهى فیروزان ترتیب داد تا جلو هر نوع حمله را بگیرند و در صورت مساعد بودن وضع , خود, حمله را آغاز کنند.
سعد وقاص فرماندهء کل قواى اسلام (و به نقلى عمار یاسر), که حکومت کوفه را در اختیار داشت , نامه اى به عمرنوشت و او را از وضع آگاه ساخت و افزود که سپاه کوفه آماده است که نبرد را آغاز کند و پیش از آنکه دشمن بر آنان حمله آورد آنان براى ارعاب دشمن نبرد را شروع کنند.
خلیفه به مسجد رفت و سران صحابه را جمع کرد و آنان را از تصمیم خود, که مى خواهد مدینه را ترک گوید و درمنطقه اى میان بصره و کوفه فرود آید و از آن نقطه رهبرى سپاه را به دست بگیرد, آگاه ساخت .
];ش ش ّّدر این هنگام طلحه برخاست و خلیفه را بر این کار تشویق کرد و سخنانى گفت که بوى تملق به خوبى از آن استشمام مى شد.
عثمان برخاست و نه تنها خلیفه را به ترک مدینه تشویق کرد بلکه افزود کهب ه سپاه شام و یمن بنویس که همگى آن دو نقطه را ترک کنند و به تو بپیوندند و تو با این جمع انبوه بتوانى با دشمن روبرو شوى .
در این موقع امیر مؤمنان (ع ) برخاست و از هر دو نظر انتقاد کرد و فرمود:
سرزمینى که به زحمت و جدیداً به تصرف مسلمانان در آمده است نباید از ارتش اسلام خالى بماند. اگر مسلمانان یمن و شام را از آن مناطق فراخوانى , ممکن است سپاه حبشه یمن و ارتش روم شام را اشغال کنند و فرزندان و زنان مسلمان که در یمن و شام اقامت دارند صدمه ببینند. اگر مدینه را ترک گویى , اعراب اطراف از این فرصت استفاده کرده فتنه اى بر پا مى کنند که ضرر آن بیشتر از ضرر فتنه اى است که به استقبال آن مى روى . فرمانرواى کشور مانند رشته ءمهره هاست که آنها را به هم پیوند مى دهد. اگر رشته از هم بگسلد مهره ها از هم مى پاشند.
اگر نگرانى تو به سبب قلت سپاه اسلام است , مسلمانان به جهت ایمانى که دارند بسپارند. تو مانند میلهء وسط آسیاباش , و آسیاى نبرد را به وسیلهء سپاه اسلام به حرکت در آور. شرکت تو در جبهه مایهء جرأت دشمنان مى شود, زیرا باخود مى اندیشند که تو یگانه پیشواى اسلام هستى و مسلمانان به جز تو پیشوایى ندارند و اگر او را از میان بردارندمشکلاتشان بر طرف مى شود و این اندیشه , حرص آنان را بر جنگ و کسب پیروزى دو چندان مى سازد.(11)
خلیفه پس از شنیدن سخنان امام (ع ) از رفتن منصرف شد و گفت : رأى , رأى على است و من دوست دارم که ازرأى او پیروى کنم .(12).

مشورت در فتح بیت المقدس

در فتح بیت المقدس نیز عمر با على (ع ) مشورت کرد و از نظر آن حضرت پیروى نمود.
مسلمانان یک ماه بود که شام را فتح کرده بودند و تصمیم داشتند که به سوى بیت المقدس پیشروى کنند.فرماندهان قواى اسلام ابوعبیدهء جراح و معاذ بن جبل بودند. معاذ به ابوعبیده گفت : نامه اى به خلیفه بنویس و درباره ء];ششّگ پیشروى به سوى بیت المقدس بپرس . ابوعبیده چنان کرد. خلیفه نامه را براى مسلمانان قرائت کرد و از آنان رأى خواست .
امام (ع ) عمر را تشویق کرد که به فرماندهء سپاه بنویسد که به سوى بیت المقدس پیشروى کند و پس از فتح آن ازپیشروى باز نایستد و به سرزمین قیصر داخل شود و مطمئن باشد که پیروزى از آن اوست و پیامبر (ص ) از این پیروزى خبر داده است .
خلیفهء فوراً قلم و کاغذ خواست و نامه اى به ابوعبیده نوشت و او را به ادامهء نبرد و پیشروى به سوى بیت المقدس تشویق کرد و افزود که پسر عموى پیامبر به ما بشارت داد که بیت المقدس به دست تو فتح خواهد شد.()

تعیین مبدأ تاریخ اسلام

هر ملت اصیلى براى خود مبدأ تاریخ دارد که تمام حوادث و وقایع را با آن مى سنجد. براى ملت مسیح (ع ) مبدأتاریخ میلاد آن حضرت است و براى عرب قبل از اسلام <عام الفیل > مبدأ تارخى به شمار مى رفت . برخى از ملتها براى خود مبدأ تاریخ عمومى دارند و برخى دیگر حوادث را با حادثهء چشمگیرى مى سنجند, مانند سال قطحى , سال جنگ , سال و با و... .
تا سال سوم خلافت عمر مسلمانان فاقد یک مبدأ تاریخى همگانى بودند که نامه ها و قراردادها و دفاتر دولتى رابنابر آن , تاریخ گذارى کنند. چه بسا نامه هایى که برا سران نظامى نوشته مى شد و تنها متضمن نام ماهى بود که نامه درآن ماه نوشته شده است و فاقد تاریخ سال بود. این کار, علاوه بر نقصى که در نظام اسلام بود, مشکلاتى هم براى گیرندهء نامه ایجاد مى کرد, زیرا چه بسا دو دستور متناقض به دست فرماندهء نظامى و یا حاکم وقت مى رسید و او, به سبب دورى راه و عدم قید تاریخ در نامه ها, نمى دانست کدام یک جلوتر نوشته شده است .
خلیفه براى تعیین مبدأ تاریخ اسلام , صحابهء پیامبر (ص ) را گرد آورد. آنان هر یک نظرى دادند. برخى نظر دادند که مبدأ تاریخ شمرده شود. در این میان على (ع ) نظر داد که روزى که پیامبر (ص ) سرزمین شرک را ترک گفت و به سرزمین اسلام گام نهاد مبدأ تاریخ اسلام باشد. عمر از میان آراء, نظر امام (ع ) را پسندید و هجرت پیامبر (ص ) را مبدأ تاریخ ];ششّ1رار داد و از آن روز تمام نامه ها و اسناد و دفاتر دولتى به سال هجرى نوشته شد.()
آرى , درست است که میلاد یا مبعث پیامبر (ص ) حادثهء بزرگى است , ولى در این دو روز, اسلام درخشش چشمگیرى نداشته است ; روز میلاد پیامبر, خبرى از اسلام نبود و روز مبعث , اسلام نظامى و کیانى نداشت . ولى روزهجرت , سرآغاز قدرت مسلمانان و پیروزى آنان بر کفر و روز پایه گذارى حکومت اسلام است ; روزى است که پیامبر(ص ) سرزمین شرک را ترک گفت و براى مسلمانان وطن اسلامى پدید آورد.

حضرت على (ع ) یگانه مرجع فتوا در عصر خلیفهء دوم

گسترش اسلام , پس از درگذشت پیامبر (ص ), در میان اقوام و ملل گوناگون سبب شد که مسلمانان با یک رشته حوادث نو ظهور رو به رو شوند که حکم آنها در کتاب خدا و احادیث پیامبر گرامى وارد نشده بود. زیرا آیات مربوط به احکام و فروع محدود است و احادیثى که از پیامبر اسلام (ص ) دربارهء واجبات و محرمات در اختیار امت بود از چهارصد حدیث تجاوز نمى کرد. () از این جهت , مسلمانان در حل بسیارى از مسائل که نص قرآنى و حدیث نبوى درباره ء آنها وارد نشده است با مشکلاتى مواجه مى شدند.
این مشکلات , گروهى را بر آن داشت که در این رشته از مسائل به عقل و رأى خویش عمل کنند و با استفاده ازمعیارهاى ناصحیح , حکم حادثه را تعیین کنند. این گروه را <اصحاب رأى > مى نامیدند. آنان , به جاى استناد به دلیل شرعى قطعى از کتاب و سنت , موضوعات را از نظر مصالح و مفاسد ارزیابى مى کردند و با ظن و گمان حکم خدا راتعیین مى کردند و فتوا مى دادند.
خلیفهء دوم با اینکه خود در برخى از موارد, در برابر نصوص , به رأى خویش عمل مى کرد و موارد آن در تاریخ ضبطشده است , اما نسبت به اصحاب رأى بى مهر بود و دربارهء آنان چنین مى گفت :
صاحبان رأى , دشمنان سنتهاى پیامبرند آنان نتوانستند احادیث پیامبر را حفظ کنند و از این جهت به رأى خود فتوا];ص ص کف داده اند. گمراه شدند و گمراه کردند. آگاه باشید که ما پیروى مى کنیم و از خود شروع نمى کنیم ; تابع مى گردیم و بدعت نمى گذاریم . ما به احادیث پیامبر (ص ) چنگ مى زنیم و گمراه نمى شویم .
با اینکه یادآور شدیم که خلیفهء دوم در مواردى در برابر نصوص , به رأى خود عمل مى کرد و در مواردى بر اثر نبودن دلیل , از پیش خود, رأى و نظر مى داد, ولى در بسیارى از موارد به باب علم پیامبر (ص ), حضرت امیرمؤمنان (ع )مراجعه مى کرد.
امیر مؤمنان , به تصریح پیامبر اکرم , گنجینهء علوم نبوى بود و وارث احکام الهى , و به آنچه که امت تا روز رستاخیز به آن نیاز داشت عالم بود و در میان امت فردى داناتر از او نبود. از این رو, در دهها مورد, که تاریخ به ضبط قسمتى از آن موفق شده است , خلیفهء دوم از علوم امام (ع ) استفاده کرد و ورد زبان او این جملات یا مشابه آنها بود:
<عجزت النسا ان یلدن مثل على ابى طالب >.
زنان ناتوانند از اینکه مانند على را بزایند.
<اللهم لا تبقنى لمضلة لیس لها ابن ابى طالب >.
خداوندا, مرا در برابر مشکلى قرار مده که در آن فرزند ابوطالب نباشد.
اکنون براى نمونه , برخى از موارد را یادآور مى شویم .
1 مردى از همسر خود به عمر شکایت برد که شش ماه پس از عروسى بچه آورده است . زن نیز مطلب را پذیرفته ,اظهار مى داشت که قبلاً با کسى رابطه اى نداشته است . خلیفه نظر داد که زن باید سنگسار شود ولى امام (ع ) از اجراى حد جلوگیرى کرد و گفت که زن , از نظر قرآن , مى تواند بر سر شش ماه بچه بیاورد, زیرا در آیه اى دوران باردارى و شیرخوارى سى ماه معین شده است :
<و حمله و فصاله ثلثون شهراً>(احقاف : 15
در آیه اى دیگر, تنها دوران شیر دادن دو سال ذکر شده است :
<و فصاله فى عامین >(لقمان : 14
اگر دو سال را از سى ماه کم کنیم براى مدت حمل شش ماه باقى مى ماند.
عمر پس از شنیدن منطق امام (ع ) گفت : <لولا على لهلک عمر>.(16)
در دادگاه خلیفهء دوم ثابت شد که پنج نفر مرتکب عمل منافى عفت شده اند. خلیفه دربارهء همهء آنان به یکسان قضاوت کرد, ولى امام (ع ) نظر او را صائب ندانست و فرمود که باید از وضع آنان تحقیق شود. اگر حالات آنان مختلف باشد, طبعاً حکم خدا نیز مختلف خواهد بود.
پس از تحقیق , امام (ع ) فرمود: یکى را باید گردن زد, دومى را باید سنگسار کرد, سومى را باید صد تازیانه زد,چهارمى را باید پنجاه تازیه زد, پنجمى را باید ادب کرد.
خلیفه از اختلاف حکم امام انگشت تعجب به دندان گرفت و سبب آن را پرسید امام فرمود:
اولى کافر ذمى است و جان کافر تا وقتى محترم است که به احکام ذمه عمل کند, اما وقتى احکام ذمه را زیر پا نهادسزاى او کشتن است . دومى مرتکب زناى محصن شده است و کیفر او در اسلام سنگسار کردن است . سومى جوان مجردى است که خود را آلوده کرده و جواى او صد تازیانه است . چهارمى غلام است و کیفر او نصف کیفر فرد آزاداست . پنجمى دیوانه است .(17)
در این هنگام خلیفه گفت :
<لا عشق فى امة لست فیها یا ابا الحسن !>
در میان جمعى نباشم که تو اى ابوالحسن در آن میان نباشى .
3 غلامى در حالى که زنجیر به پا داشت راه مى رفت . دو نفر بر سر وزن آن اختلاف نظر پیدا کردند و هر کدام گفت اگر او درست نباشد زنش سه طلاقه باشد! هر دو به نزد صاحب غلام آمدند و از او خواستند که زنجیر را باز کند تا وزن کنند. وى گفت : من از وزن آن آگاه نیستم و از طرفى نذر کرده ام که آن را باز نکنم مگر اینکه به وزن آن صدقه دهم .
مسأله را به نزد خلیفه آورند. وى نظر داد: اکنون که صاحب غلام از باز کردن زنجیر معذور است , باید آن دو شخص از زنان خود جدا شوند. آنان از خلیفه درخواست کردند که مرافعه را نزد على (ع ) ببرند. امام (ع ) فرمود: آگاهى از وزن زنجیر آسان است . آن گاه دستور داد که طشت بزرگى بیاورند و از غلام خواست که در وسط آن بایستد سپس امام زنجیررا پایین آورد و نخى به آن بست و طشت را پر از آب کرد. سپس زنجیر را با آن نخ بالا کشید تا آنجا که همهء آن از آب ];صصبیرون آمد. آن گاه دستور داد که زنجیر را با آن نخ بالا کشند تا آنجا که همهء آن از آب بیرون آید. آن گاه دستور داد که طشت را با آهن پاره پر کنند تا آب طشت به حد اول برسد. و سرانجام فرمود: آهن پاره ها را بکشند. وزن آنها, همان وزن زنجیر است . به این طریق , تکلیف هر سه نفر روشن شد.()
4 زنى در بیابان دچار بى آبى شد و عطش سخن بر او غلبه کرد. ناگزیر از چوپانى آب طلبید و او به این شرط موافق کرد که به زن آب دهد که خود را در اختیار چوپان بگذارد. خلیفه دوم دربارهء حکم زن با امام (ع ) مشورت کرد. حضرت فرمود که زن در ارتکاب این عمل مضطر بوده و بر مضطر حکمى نیست .(19)
این داستان و نظایر آن , که بعضاً نقل مى شود, حاکى از احاطهء امام على (ع ) به قوانین کلى اسلام است که در قرآن وحدیث وارد شده است و خلیفه از آن غفلت داشت .
5 زن دیوانه اى مرتکب عمل منافى عفت شده بود. خلیفه او را محکوم کرد, ولى امام (ع ) با یادآورى حدیثى ازپیامبر (ص ) او را تبرئه کرد و حدیث این است که قلم از سه گروه برداشته شده است که یکى از آنه دیوانه است تا خوب شود.(20)
6 زن بار دارى اعتراف به گناه کرد. خلیفه دستور داد که او را در همان حال سنگسار کنند. امام (ع ) از اجراى حدجلوگیرى کرد و فرمود: تو بر جان او تسلط دارى , نه بر کودکى که در رحم اوست .(21)
7 گاهى امام (ع ) با استفاده از اصول روانى مشکل را حل مى کرد. روزى زنى از فرزند خود تبرى جست و منکر آن شد که مادر اوست و مدعى بود که هنوز بکر است , در حالى که جوان اصرار داشت که وى مادر اوست . خلیفه دستورداد به جوان , به سبب چنین نسبتى تازیانه بزنند. چون ماجراى به اطلاع امام (ع ) رسید, آن حضرت از زن و بستگان اواختیر گرفت که وى را در عقد هر کس که خواست در آورد و آنان نیز على (ع ) را وکیل کردند. امام رو به همان جوان کردو گفت : من این زن را در عقد تو درآوردم و مهر او 480درهم است . سپس کیسه اى که محتوى همان مبلغ بود در برابرزن قرار داد و به جوان گفت : دست این زن را بگیر و دیگر نزد من میا مگر اینکه آثار عروسى بر سر و صورت تو باشد.
زن با شنیدن این سخن گفت : <الله , الله , هوالنار, هو والله ابنى !> یعنى : پناه به خدا, پناه به خدا, نتیجهء این جریان ];صصزمآتش است . به خدا قسم این پسر من است . سپس علت انکر خود را بازگو کرد.(22)


1- الوشیعه , ص ن (مقدمه ).
2- تاریخ یعقوبى , ج 2 ص 123 ط نجف .
3- ارشاد مفید, چاپ سنگى , ص 107
4- ر.ک . حلیة الاولیا, ج 1 ص 72
5- قضاء امیرالمؤمنین , ط نجف , 1369 ص 96
6- کافى , ج 2 حدیث 16 ارشاد مفید, ص 106 مناقب ابن شهر آشوب , ج 1 ص 489
7- <و جعلنا من الماء کل شىء حى > یعنى : از آب هر موجود زنده اى را آفریدیم .
8- <فقال لها و اللارضه ائتیا طوعا او کرهاً قالتا اتبنا طائعین >. (فصلت : 11 یعنى : به آسمان و زمین گفت از روى رغبت یا کراهت به فرمان خدا باشید. گفتند با کمال رغبت مطیع فرمان خداییم .
9- <یولج اللیل فى النهار و یولج النهار فى اللیل > یعنى : شب را در روز داخل مى کند و روز را در شب .
10- بحار الانوار, ج 40 ص 224
11و12- نهج البلاغهء عبده , خطبهء 144 تاریخ طبرى , ج 4 ص 238ـ 237 تاریخ کامل , ج 3 ص 3 تاریخ ابن کثیر, ج 7 ص 107بحار الانوار, ج 9 ص 501 ط کمپانى .
13- ثمرة الاوراق , در حاشیهء المستطرف , نگارش تقى الدین حموى , ج 2 ص 15 ط مصر, 1368ه ـ ق .
14- تارخ یعقوبى , ج 1 ص 123 تاریخ طبرى , ج 2 ص 253 کنز العمال , ج 5 ص 244 شرح نهج البلاغهء ابن ابى الحدید,ج 3 ص 113 چاپ مصر.
15- رشید رضا, مؤلف المنار, در کتاب نفیس خود, الوحى المحمدى (چاپ دوم , صفحهء 225, تصریح مى کند که مجموع احادیثى که از پیامبر اسلام در خصوص احکام و فروع در دست ماست , پس از حذ مکررات , از چهار صد حدیث تجاوز نمى کندو احتمال اینکه احادیث نبوى بیش از این مقدار بوده و سپس از میان رفته است ضعیف است . بنابراین , احادیثى که پس ازدرگذشت پیامبر (ص ) در اختیار امت بود همین حدود یا اندکى بیش از آن بود.
16- مناقب ابن شهر آشوب , ج 1 ص 496 بحار, ج 40 ص 332
17- شیخ طوسى : تهذیب ج 10 ص 50 احکام زنا, حدیص 188
18- صدوق : من لا یحضره الفقیه 93
19- سنن بیهقى , ج 8 ص 236 ذخائر العقبى , ص 81 الغدیر, ج 6 ص 120
20- مستدرک حاکم , ج 2 ص 95 الغدیر, ج 6 ص 110
21- ذخائر العقبى , ص 80 الغدیر, ج 6 ص 110
22- کشف الغمة, ج 1 ص 33 بحار, ج 40 ص 277


Check PageRank