X
تبلیغات
رایتل
سه‌شنبه 15 بهمن‌ماه سال 1387 @ 03:17 ق.ظ

زندگانى امام علی (ع) در زمان خلفا

زندگانى امام علی (ع) در زمان خلفا از منظر علامه عسکری

براى شناخت نقش حضرت على (ع) و خدمات ایشان به اسلام لازم است ماجراى سقیفه را عمیقاً مطالعه کنیم

 1.طرح به حکومت رسیدن خلفا در زمان جبات پیامبر (ص) ریخته شده بود. در تاریخ آمده است که عمر در زمان جاهلیت در سفرى به شام به دیر راهبى پناهنده شد. راهب بر مبناى مدارک و اطلاعاتى که داشت به او گفت شما به حکومت مى رسى و از او خواست که وقتى حاکم شد آن دیر و حوالى آنرا خراب نکند و بهمان حالت باقى بگذارد.2 موئید دیگر واقعه اى است که در سوره تحریم به آن اشاره شده است در آیه 3 و 4 چنین مى خوانیم: ((واذ اسرا النبى الى بعض ازواجه حدیثاً فلما نبا…ت به واظهره الله علیه عرف بعضه و اعرض عن بعض فما نبا…ها به قالت من انباک هذا قال نبا…نى العلیم الخبیر (3) ان تتوبا الى الله فقد صغت قلوبکما و ان تظاهرا علیه فان الله هو مولیه و جبریل و صالح الموئمنین و الملائکة بعد ذلک ظهیر(4))).
(آنگاه که پیامبر (ص) رازى را به بعضى از زنان خویش در میان گذارد آن زن, آن راز را به دیگرى خبر داد و راز را نگه نداشت. پس خداوند پیامبر (ص) را بر این جریان آگاه ساخت ـ پیامبر (ص) نیز بعضى از آنرا مطرح کرد و بعضى را بیان نکرد. آن به پیامبر (ص) گفت: چه کسى تو را آگاه ساخت. پیامبر (ص) فرمود: خداوند دانا مرا خبر داد. اى دو زن بسوى خدا توبه کنید که دل شما از حق برگشته و اگر بر پیامبر چیرگى جوئید همانا خدا و جبرئیل و موئمنان شایسته و فرشتگان دوست و پشتیبان او هستند).
.........................

آیه در مقام تهدید است تظاهر یعنى پشت به پشت هم دادن براى قیام و توطئه علیه کسى. آیا چه بوده است که خداوند این چنین تهدید مى کند. این جریان نمى تواند یک امر عادى باشد.
جریان چنین بود که پیامبر (ص) به حفصه دختر عمر فرموده بودند که پدر تو با پدر عایشه (ابوبکر) براى گرفتن حکومت پس از من قیام خواهند کرد این حرف را پیامبر (ص) به عنوان رازى بیان داشته بود این سر را حفصه با عایشه در میان گذارد, عایشه هم آنرا به پدرش (ابوبکر) گفت. پدرش هم آنرا با عمر در میان گذاشت. عمر از حفصه سوئال کرد داستان چیست؟, بگو تا آماده شویم. او هم سرّ پیامبر (ص) را به پدرش (عمر) گفت .پیامبر (ص) بعضى از جریان یعنى اینکه آندو زن سر او را افشا… کرده بودند بیان نمود و از بعض دیگر اعراض کرد. این راز جز آمادگى پدران آنها براى گرفتن حکومت پس از پیامبر (ص) چه مى توانست باشد؟ ابن عباس از شا…ن نزول سورهئ تحریم آگاه بود ولى براى آنکه از خلیفه دوم شا…ن نزول سوره را روایت کند با زیرکى به او گفت: من یکسال است مى خواهم از شما سوئالى کنم هیبت شما مرا گرفته. عمر گفت: چیست؟ گفت: سوئال از آیه قرآن است. خلیفه گفت: ابن عباس تو میدانى علم قرآن پیش من است از من سوئال نمى کنى؟ در اینجا ابن عباس از او پرسید: سورهئ تحریم دربارهئ چه کسى نازل شده است؟ عمر گفت: دربارهئ عایشه و حفصه. این روایت را طبرى و سیوطى نقل کرده اند.3 ابوبکر و عمر براى رسیدن به حکومت نقشه کشیدند نقشه اى براى زمان حیات پیامبر (ص) و نقشه اى براى بعد از پیامبر (ص) و آنچه که فعلاً مربوط به بحث ماست نقشهئ ایشان براى بعد از حیات پیامبر (ص) مى باشد که خود زیر بناى سقیفه شد. و آن نقشه چنان بود که ابوبکر, عمر, ابوعبیده جراح, سالم مولاى ابوحذیفه و عثمان جمع شدند و براى رسیدن به حکومت بعد از پیامبر (ص) هم سوگند شدند و این قرار را در نامه اى نوشتند و آنرا نزد ابوعبیده جراح گذاشتند. لذا عمر مى گفت: ابو عبیده امین این امت است. براساس این, قرار بود که خلیفه دوم بارها مى گفت: اگر ابوعبیده یا سالم مولاى ابو حذیفه زنده بودند خلافت را به ایشان واگذار مى کردم. این دو نفر در زمان عمر مردند و از آن پنج تن تنها عثمان بعد از عمر باقى ماند. در جریان تعیین خلیفه دوم هم این جریان خودش را نشان مى دهد ابوبکر هنگام مرگش عثمان را طلبید و گفت بنویس: بسم الله الرحمن الرحیم این آنچیزى است که ابوبکر بن ابى قحافه بمسلمین وصیت مى کند, اما بعد, در اینجا ابوبکر غش کرد. عثمان نوشت: اما بعد, من بر شما عمر بن الخطاب را خلیفه قرار دادم و از خیر خواهى شما کوتاهى نکردم. چون ابوبکر بهوش آمد گفت: بخوان. عثمان نوشته را خواند.
ابوبکر گفت: الله اکبر, ترسیدى مسلمانها بعد از من گرفتار اختلاف شوند. بله من همین را مى خواستم بگویم.4 عثمان از کجا خبر داشت, ابوبکر چه کسى را مى خواهد بعد از خود براى خلافت تعیین کند؟ از اینجا معلوم مى شود قرارى در کار آنها بوده است که به ترتیب ابوبکر, عمر, سالم, ابو عبیده و عثمان خلیفه شوند و چون سالم و ابو عبیده در زمان عمر از دنیا رفتند عمر شوراى خلافت را طورى ترتیب داد که عثمان براى خلیفه شدن را…ى بیاورد.
جریان شوراى تعیین خلافت را از دیدگاه على (ع) مى خوانیم .5 وقتى عمر شش نفر را براى شورا تعیین کرد, یعنى على (ع), طلحه, زبیر, عبدالرحمن بن عوف, عثمان وسعد بن ابى وقاص, حضرت امیر (ع) به عمویش عباس شکایت برد که مرا با این اشخاص قرین کرده است و بخدا قسم کار خلافت از ما بنى هاشم بیرون رفت. عباس گفت: پسر برادر من از کجا چنین حرفى مى زنى؟ حضرت فرمود: سعد بن ابى وقاص با عبدالرحمن بن عوف مخالفت نمى کند. چون پسر عموى یکدیگراند و هر دو از یک فامیل هستند و یک را…ى دارند و عبدالرحمن نیز داماد عثمان است .6 اینها با هم هستند و مى شوند سه را…ى, حال اگر طلحه و زبیر هم به من را…ى دهند باز فایده اى ندارد, چون عمر گفته: اگر مساوى شدند را…ى گروهى که عبدالرحمن در آن باشد ترجیح دارد. به اضافه اینکه طلحه هم تمیمى بود و به عثمان بیشتر تمایل داشت. در هر حال پیش بینى حضرت امیر (ع) صحیح بود و همانطور که عمر مى خواست از این شورا عثمان بیرون آمد چون عبدالرحمن طرف دار او بود. از جریان زیر نیز روشن مى گردد که در زمان حیات عمر خلیفه سوم تعیین شده بود.
ابن سعد از سعید بن عاص اموى نقل مى کند که وى از خلیفه دوم زمینى جنب خانهئ خود مى خواست تا خانه اش را وسعت دهد. چون عمر در مورد بعضى ها از این بخششها مى کرد. خلیفه به او گفت: بعد از نماز صبح بیا تا کارت را انجام دهم. سعید بدستور خلیفه, پس از نماز صبح نزد او رفت و با او به زمین مطلوب رفتند. خلیفه با پاى خود روى زمین خطى کشید و گفت: اینهم مال تو, سعید بن عاص مى گوید: گفتم: یا امیرالموئمنین من عیال دارم قدرى بیشتر بده.
عمر گفت: اینک این زمین تو را بس است ولى سرّى به تو مى گویم پیش خود نگهدار بعد از من کسى روى کار مىآید که با تو صلهئ رحم مى کند و حاجتت را برآورده مى سازد سعید مى گوید: در طول خلافت عمر بن خطاب صبر کردم تا عثمان به حکومت رسید و او همچنانکه عمر گفته بود, با من صله رحم کرد و خواسته ام را برآورد.7 از این روایت روشن مى شود خلیفه دوم با نقشه ایکه براى زمان بعد از خود کشیده بود مى دانست خویش سعید اموى, عثمان اموى به خلافت مى رسد.
خلیفه دوم در نظر داشت بعد از عثمان, عبدالرحمن بن عوف و سپس معاویه به حکومت برسند. دلیل بر این مطلب آنست که در سال عام الرعاف عثمان هم به بیمارى خون دماغ مبتلا گردید و مشرف به مرگ شد, پنهانى در نامه اى عبدالرحمن بن عوف را براى خلافت پس از خودش تعیین کرد. عبدالرحمن خیلى ناراحت شد و گفت من او را در ملا خلیفه کردم او پنهانى خلافت مرا مى نویسد. لذا بین ایشان عداوت شدید ایجاد شد و نفرین حضرت امیر (ع) دربارهئ آنها مستجاب شد که فرموده بود: خداوند بین شما اختلاف بیندازد. عثمان از آن بیمارى شفا یافت و عبدالرحمن در زمان خلافت عثمان وفات کرد. از این پیش آمد معلوم مى شود که عثمان مى دانست بعد از ابوبکر عمر باید خلیفه شود, و عمر میدانست بعد از او عثمان باید بخلافت برسد, کوشش عبدالرحمن در تعیین عثمان همانند کوشیدن عثمان در نوشتن نام عمر در وصیت ابوبکر بوده است .
اما اینکه چطور معاویه کاندیداى عمر براى خلافت بود. تمایل عمر را به معاویه از جریان زیر مى فهمیم. عمر والیانش را مى طلبید و کار آنها را بررسى مى کرد یکى از والى ها را که دستگاه شاهانه بر پا کرده بود احضار کرد و یک پیراهن پشمى بر تنش کرد و یک چوب بدستش داد و گفت: برو بیرون مدینه گوسفند چرانى کن. چند روز آن والى به آن کار ادامه داد پس آمد نزد خلیفه و توبه کرد عمر او را سر کارش برگرداند. ولى دربارهئ معاویه چنین نبود و در سفرى که عمر به شام رفته بود معاویه با جلال و جبر وت و ابهت پادشاهى به استقبال او آمد. عمر به اطرافیان گفت: این مرد کسراى عرب است 8. با این حال او را عزل نکرد.
اصولاً عمر مى خواست خلافت در قریش باشد اما به بنى هاشم نرسد. عمر دنبال ابن عباس فرستاد و به او گفت:
والى حمص 9 مرد. آدم خوبى بود. اهل خیر هم کم هستند. امیدوارم تو هم از اهل خیر باشى. ولى چیزى از تو در دل دارم که مرا خسته کرده, نظر تو دربارهئ اینکه از طرف من والى آنجا بشوى چیست؟ ابن عباس گفت: والى نمى شوم تا آنچه در دلت هست بمن بگوئى. عمر گفت: چرا مى خواهى بدانى؟ ابن عباس گفت: مى خواهم بدانم اگر واقعاً عیبى در من هست, آنرا اصلاح کنم و اگر از آن برى بودم, از خود دفاع کنم. چه آنکه ندیدم شما چیزى را بخواهى مگر اینکه آن کار را به انجام مى رسانى. عمر گفت: ابن عباس من مى ترسم آنچه آینده است بمن برسد ـ یعنى مرگ ـ و تو در آنجا والى باشى و بمردم بگوئى: به طرف ما بنى هاشم بیائید. هرگز طرف شما بنى هاشم نباید بیایند. من دیدم رسول خدا مردم را بکار مى گرفت و شما را کنار مى گذاشت. ابن عباس نظر تو چیست؟ ابن عباس گفت: نظرم اینست که از طرف تو والى نشوم. گفت چرا؟ گفت: اگر بشوم و در دلت این گمان باشد همواره چون خارى در چشم تو هستم. عمر هم او را منصوب نکرد.10 معلوم مى شود اینها نه تنها در زمان خودشان بلکه براى بعد از خودشان هم نمى خواستند بنى هاشم به حکومت برسند.
اما اینکه عمر بین مسلمانها پخش کرده بود که پیامبر (ص) کسى از بنى هاشم را والى و امیر لشکر نمى کرد نسبتى غیر صحیح و ناروا به پیامبر (ص) است چون در بسیارى موارد پیامبر (ص) حضرت امیر (ع) را امیر لشکر و حاکم قرار مى دادند که در کتابهاى سیره و تاریخ مکتب خلفا نیز آمده است. مثلاً حضرت على (ع) را به غزوه طى فرستادند که آن حضرت جنگید و پیروز شد و اسیرانى گرفت و بمدینه آورد. یا ایشان را در سال دهم والى یمن قرار دادند که هم والى بود هم امیر لشکر و هم قاضى, و ایشان, خمس و مالیات یمن را مى گرفت و براى پیامبر (ص) به مدینه مى فرستاد و نیز در غزوه تبوک حضرت امیر (ع) را بجاى خود والى مدینه قرار داد .11 این گونه موارد در سیره پیامبر زیاد دیده مى شود.
همچنین پیامبر (ص) حمزه و جعفر را امیر لشکر قرار مى داد. حضرت جعفر در غزوه موته در حالیکه امیر لشکر بود شهید شد. اینها از مسلمات تاریخ است پس این حرف که پیامبر (ص) کسى از بنى هاشم را امیر قرار نمى داد, صحت ندارد.
پس از این مقدمه, باز گردیم به بحث سقیفه, پس از فوت پیامبر (ص) وقتیکه حضرت امیر مشغول غسل و تجهیز پیامبر (ص) بود آن پنج نفر اهل صحیفه یعنى ابوبکر, عمر, عثمان, ابوعبیده و سالم جمع شدند و در فکر بودند که چگونه نقشهئ خود را براى رسیدن به حکومت پیاد کنند. در این حال بایشان خبر رسید انصار در سقیفه بنى ساعده جمع شده اند. اینها هم رفتند به سقیفه. در آنجا شعارهاى همه قبیله اى بود. کودتاى قبیله اى برپا شده بود یکى مى گفت: امیر باید از انصار باشد از اوس یا خزرج. دیگرى مى گفت: باید از مهاجرین باشد قریش یا بنى هاشم, همه شعار قبیله اى مى دادند ـ همان شعارهاى جاهلیت ـ واینست معنى آیه ((و ما محمد الا رسول قد خلت من قبله الرسل ا…فان مات او قتل انقلبتم على اعقابکم)) (محمد (ص) نبود مگر پیامبرى که پیش از او پیامبرانى درگذشته بودند آیا چنانکه وى وفات کند یا کشته شود به گذشتهئ خویش ـ بعصر جاهلیت ـ باز مى گردید؟) در شعار قبیله اى توجهى به حرف خدا و پیغمبر نیست. انصار که گرد سعد بن عباده جمع شده بودند نمى گفتند: خدا و پیامبر (ص) دربارهئ سعد بن عباده چه گفته اند, مى گفتند: امیر باید از قبیلهئ ما باشد. مهاجرین هم مى گفتند: حاکم و والى بایست از قریش و از قبیله ما باشد.
بقول ابن ابى الحدید قریشیها شعار دادند: حکومت را در قبایل قریش بگردانید همه را فرا مى گیرد و به همه مى رسد ولى اگر به خاندان بنى هاشم برسد از آن خانواده بیرون نمىآید.12 (چون آنها صاحبان اصلى حکومت اند اگر حاکم شوند مردم دیگر به حکومت دیگران سر نمى سپرند و دیگران را براى حکومت لایق نمى بیند) و درست هم مى گفتند.
عمر بعدها به ابن عباس گفت: قریش نخواستند هم پیامبرى و هم حکومت پس از پیامبر (ص) در بنى هاشم باشد. ابن عباس هم جوابش را داد. در این حال قریش به کمک ابوبکر و عمر آمدند و اوسى ها که قبل از هجرت پیامبر (ص) بمدینه با خزرج در جنگ بودند, بخاطر آنکه لااقل خلافت به خزرج نرسید پیش افتادند و با ابوبکر بیعت کردند. قبیله اسلم هم که در آن وقت از خارج مدینه آمده بودند آذوقه تهیه کنند و کوچه هاى مدینه را پر کرده بودند, پایه گذاران سقیفه نزد ایشان رفتند و به آنها گفتند: شما بیائید کمک کنید از مردم براى خلافت ابوبکر بیعت بگیریم بعد ما به شما خواروبار مجانى مى دهیم! اینها هم عباهاى عربى خود را به کمر بستند و دامنها را بالا زدند و به دنبال ابوبکر راه افتادند و بهر کس مى رسیدند دستش را مى گرفتند و به دست ابوبکر مى مالیدند و بیعت مى گرفتند. کار بیعت ابوبکر در آن روز این گونه تمام شد فردا در مسجد جمع شدند و دوباره با ابوبکر بیعت کردند.
اما اینکه نوشته اند حضرت امیر (ع) و سلمان و ابوذر و بعضى اصحاب در مسجد پیامبر به حکومت ابوبکر اعتراض کردند و آنرا نامشروع خواندند, ظاهراً صحت ندارد. زیرا کودتاى سقیفه علیه قانون بود مثل اینکه پس از کودتاى عبدالکریم قاسم در عراق کسى بگوید: حرکت شما برخلاف قانون اساسى است. او خواهد گفت ما کودتا کردیم تا قانون اساسى و حکومت پادشاهى را از بین ببریم و دولت انقلابى برپا کنیم. در این موارد که علیه قانونى قیام مى شود نمى توان گفت کارى بر خلاف قانون شده است. و آنگاه که حضرت امیر (ع) را به مسجد آوردند آن حضرت بیعت نکرد و به خانه بازگشت و پس از آن نیز تا حضرت زهرا (ص) زنده بود, حضرت امیر (ع) و بنى هاشم و بعضى صحابه بیعت نکردند13 چون حضرت زهرا (ص) که یگانه فرزند بازمانده پیامبر (ص) بود, در نزد مسلمین محترم و عزیز بود. لذا دستگاه خلافت از حمله به خانه حضرت زهرا (ص) و آتش بردن به آن, وسقط کردن جنین حضرت زهرا (ص) براى بیعت گرفتن از حضرت امیر (ع) با شکست مواجه شد و مورد نفرت مردم قرار گرفت. بطوریکه انصار از بیعت با ابوبکر پشیمان شدند و لذا ابوبکر و عمر مجبور شدند از حضرت زهرا (ص) عیادت و عذرخواهى کنند براى این منظور از حضرت امیر اجازه خواستند که براى احوال پرسى فاطمه (ع) به خانه اش بیایند حضرت امیر (ع) ابتدا راضى نشد ولى بعد با اصرار آنها نزد حضرت زهرا (ص) آمد و اجازه آمدن آن دو را خواست ابتدا حضرت زهرا (ص) قبول نکرد. حضرت امیر (ع) اصرار کرد و فرمود: من آمدن آندو را ضمانت کرده ام. حضرت زهرا (ص) فرمود: اگر شما ضمانت کرده اید پس خانه خانه شما و همسر همسر شماست ـ یعنى شما اختیار خانه و بانوى خانه را دارید هر چه مى خواهید انجام دهید ـ حضرت امیر (ع) به آن دو اجازه داد بخانه اش وارد شوند. در این حال دختر پیامبر (ص) پشت به آنها و روى به دیوار کرده و فرمود: یا على, از اینها بپرس آیا از پیامبر (ص) شنیدند که فرمود: ((فاطمه پارهئ تن من است هر کس او را آزار دهد مرا آزار داده و هر کس مرا آزار دهد خدا را آزار داده است )) 14 گفتند: آرى. گفت: خدا را شاهد مى گیرم که شما مرا اذیت کردید و بخدا قسم دیگر با شما حرف نمى زنم تا خدا را ملاقات کرده و شکایت شما را به او بکنم.15 آنها بلند شدند و رفتند بدین وسیله مى خواستند بین مردم شایع کنند که آن حضرت را راضى کرده اند چون حضرت زهرا (س) بین مسلمانها محبوبیت داشت و وقتى حرف مى زد قلبها را تکان مى داد و لازم بود مظلومیت خاندان اهل بیت را نشان دهد و روشن کند, که ما…مور به صبر نبوده است. ولى حضرت امیر (ع) ما…مور به صبر بود و هیچ تکان نخورد و حرکتى براى گرفتن خلافت از خود نشان نداد ولى حضرت زهرا (س) کرد آنچه کرد.
مثلاً هنگامى که فدک را از او گرفتند به مسجد پیغمبر (ص) رفت و پشت پرده با ابوبکر به محاجه برخاست و آن خطبه معروف را انشا… کرد. یا با حسن و حسین (ع) به خانهئ انصار مى رفت و از آنها طلب کمک مى کرد و آنها با شرمندگى مى گفتند: ما چون با ابوبکر بیعت کرده ایم, نمى توانیم بیعت خود را بشکنیم. زیرا عرب اگر حرفى مى زد پاى حرفش مى ایستاد ولو کشته مى شد چه گفته اش حق بود یا باطل. مثلاً اگر کسى را پسر خود مى نامید ـ تبنى ـ پسرش مى شد. این قاعده در عرب بود. در این مورد نیز چون با ابوبکر بیعت کرده بودند ولو پشیمان بودند بحساب خودشان دیگر جاى برگشت نداشتند.
خلاصه حضرت زهرا (س) از حضرت امیر (ع) دفاع مى کرد و این کارهاى حضرت زهرا (س) مثل کارهاى ائمه در امر رسیدن اسلام به زمانهاى پس از ایشان موئثر بوده است ولى حضرت امیر (ع) ما…مور بوده از خود هیچ دفاعى نکند لذا وقتى او را به زور از منزل به مسجد کشاندند آن حضرت عکس العملى از خود نشان نداد. آیا نمى توانست شمشیر بکشد وعده اى از آنها را بکشد؟ (همچنانکه بیست و پنج سال بعد در جنگهاى جمل و صفین و نهروان با هزاران نفر جنگید) این صبر در آن روز بزرگتر و مهم تر از جنگ با عمر بن عبدود و مانند او بود.
بهر حال مقابله حضرت زهرا (س) با دستگاه خلافت بنیان خلافت را متزلزل ساخت بطوریکه ابوبکر در مرض وفاتش مى گفت: ایکاش در خانه فاطمه را باز نمى کردم و مروان را به آن وارد نمى ساختم حتى اگر آن در براى جنگ با من بسته شده بود .16 دستگاه خلافت با حمله بخانهئ حضرت زهرا (س) و بردن حضرت على (ع) به مسجد نتوانست از آن حضرت و اطرافیان وى بیعت بگیرد و با شکست مواجه شد.
با شهادت حضرت زهرا (س) ,امیر الموئمنین (ع) پشتوانه خود را از دست داد و مجبور شد براى حفظ اسلام و دفع غائله مرتدین با ابوبکر بیعت کند زیرا که در خارج مدینه چند نفر ادعاى پیامبرى کرده بودند مانند مسیلمه که از زمان پیامبر (ص) ادعاى پیامبرى داشت و بعد از پیامبر (ص) عشیره وفامیلش دورش جمع شدند. او سجعهایى ساخته بود و مى گفت از قبیله ما پیامبرى و از قریش پیامبرى. و چهل هزار مرد جنگى آمده کرده بود که به مدینه حمله برده و آنجا را با خاک یکسان کند و اگر بمدینه مى رسید اول کسى را که مى کشت على و حسنین (ع) بودند و قبر و آثار پیامبر (ص) را بطور کلى نابود مى کرد. دیگرى زنى بود از بنى تمیم بنام سجاح که او هم ادعاى پیامبرى داشت وعده اى را دور خود جمع کرده بود. وعده اى دیگر نیز مرتد شدند و ادعاى پادشاهى مى کردند مثل نعمان بن منذر ساوى تمیمى که در بحرین تاجگذارى کرده بود یا لقیط بن مالک از بنى ناجیه در عمان که اورا ذوالتاج مى گفتند. در این حال عثمان خدمت حضرت امیر (ع) رسید و گفت: اى پسر عمو! وضع را مى بینى اگر بیعت نکنى اسلام با خطر روبه روست. و حضرت امیر (ع) براى حفظ اسلام بیعت کرد. خود ایشان مى فرماید: پس دست کشیدم تا دیدم جمعى از مردم از اسلام برگشتند و به نابودى دین پیامبر (ص) دعوت مى کردند پس ترسیدم چنانچه اسلام و مسلمین را یارى نکنم لطمه و شکستى در اسلام واقع شود که مصیبت آن براى من نسبت به از دست دادن حکومت چند روزه بر شما بزرگتر است .17 بعد از بیعت آن حضرت بود که ابوبکر توانست از مدینه لشکر به اطراف اعزام کند چون تا آن روز دستگاه حکومت نتوانسته بود یک لشکر از مدینه اعزام کند. در هر حال براى حفظ مرکز اسلام بیعت حضرت امیر (ع) لازم بود و اگر ایشان بیعت نمى کرد, اسلام نمى ماند. پس این عمل آن حضرت (ع) در حفظ اسلام و رسیدن آن به ما موئثر بوده است


1- بحث کامل در کتاب معالم المدرستین 144/1.
2- سفینة البحار 269/2.
3- تفسیر طبرى, والدر المنثور سیوطى در تفسیر سوره تحریم.
4- تاریخ طبرى 2138/1.
5- انساب الاشراف 19/5.
6- عبدالرحمن شوهر خواهر مادرى عثمان ام کلثوم دختر عقبة بن ابى معیط بود.
7- طبقات ابن سعد 20/5 ـ 22.
8- استیعاب 253/1, اصابه 413/3, ابن کثیر 120/8.
9- حمص مانند شام, کوفه, بصره و اسکندریه داراى پادگان نظامى بوده به این جهت والى این شهرها که امیر لشکر هم بوده مى توانسته ارتش آن ناحیه را براى رسیدن بحکومت بعد از خلیفه بسیج کند چنانکه معاویه پس از عثمان در برابر حکومت حضرت امیر (ع) انجام داد.
10- مروج الذهب 321/2 ـ 322.
11- مسند احمد 177/1.
12- شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید 18/2.
13- عبدالله بن سبا 125/1 تا 136.
14- شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید 273/16 ((فاطمة بضعة منى من آذاها فقد آذاتى و من آذاتى فقد آذى الله عزوجل)).
15- الامامة و السیاسة 14/1, ا…علام النسا… 1214/3.
16- طبرى 619/2.
17- نهج البلاغه نامه 62 فامسکت یدى حتى را…یت راجعة الناس قد رجعت عن الاسلام یدعون الى محق دین محمد (ص) فخشیت ان لم انصر الاسلام واهله ان ارى فیه ثلماً او هدماً تکون المصیبة به على اعظم من فوت ولایتکم التى انما هى متاع ایام قلائل...


Check PageRank